☰
دنبال کنیدامیرعلی حسیبی طاهریخواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیشسختهما همه مرد جنگیم، که استخوان هایمان در غلاف گوشت و مغزهایمان در خودِ استخوانی، پا در رکاب عقربه های ساعت، چهارنعلان به سوی قبر های خاکی میتازیم. استخوان، کاردی بر ذبیح گوشت آلودِ تن بود و ما نیز طعامی به سیخِ استخوان کشیده.
بودن، همان پختن به روی آتشِ زمان و نبودن، خوردن به هنگام رفتن از این دنیاست که وظیفۀ خوردن نیز بر دو دوش آدم و مور است که یکی در ترحیم از کباب و دیگری در تدفین از نعش آدمی میبلعد و میبلعد!
من همان مسحور نقش های روی فرشم، که در نقش و نگارۀ فراش گم گشته و پایم کوتاهتر از گلیم و دستم از پا درازتر است. در تنگ سرم همه ماهیان مرده و کوسه مرثیهخوان شده است! کاش آب دریای سرم، اینچنین مسموم نبود، کاش آب شورش اینچنین مغموم نبود. کاش جای مرگ، در این بحر مواج حیات جاری بود. کاش جای زباله و پیکر بیجان اسماک، ماهیان پریشان و خشمگینِ شلاقزنان نصیب آغوش قلاب صیادان میشد.
کاش ایزد منان جای ضریح و گنبد برای سر، ایوانی برای زائران تعبیه میکرد. کاش مغز را جای سر، در کنار قلب دفن میکرد. کاش بر فراز گلدسته هایش، جای جیغ، بانگ اذان سر میدادند.
کاش سرم در خود نبود، کاش تنم غلاف استخوان هایم نبود. چشم باز کن و ببین سیالِ سرخِ جاری در رگ های آبیِ سنگرگرفته پشت خطوط پوست را! حرامی گویی میخواهد براندازی کرده و خود، قاتلِ صاحب شود! گویی که مظلومانِ رگ قیام کرده و تا روزی که از این تن برویم، در خیابانهای وریدی راهپیمایی کرده و ما را از مملکت خود خارج سازند؛ وای به حال آنان که خون در بدن مردند! خستهام از این طوفان بیحالی، از این حال و پریشانی، خستهام از خستگی، خستهام از این انقلاب رنگی.
خداوندا، از این خاک برای ملائک سفالینه بتی ساختی و از تخم وجودت در آن روح کاشتی، تا از این صنمخاکِ طاغوتی، میوۀ مزدایی زراعت کنی؟ بتِ خاکی و بتخانهای که به دور خورشید طواف میکند، زبانِ مادرِ طبیعت برای ابراز کفر است. قرآنِ طبیعت پیام کفر میدهد و قرآنِ تو پیامِ توحید! این کودک گم گشته از زبان مادر بیاموزد یا پدر؟ تربیت را در نظام خلقت به زبان تناقض نگاشتهاند! قطار این وجودِ برترِ متعالی، با بخار چوب اعمال به کار میافتد و مایی که با آتش مشتعل درونمان به پیش میرویم، فرقمان با ساکنین دوزخ چیست؟
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
دوشنبه
9 شهريور
1405
ساعت:
19:49