دنبال کنیدریومراخواندن ۲ دقیقه·۸ ساعت پیشاو فهمید؟ - فهمیده بود.

- من اصلا نمی دونم چی دیدم. از کجا معلوم؟ توانایی نداره یه مجسمه اونجور نگات کنه

- بهش میگی مجسمه که وجدانتو راحت کنی؟ جرات نداری بگی مادرم بود. جرات نداری اعتراف کنی دیدی که فهمیده بود.

- خفههه شو. دو هفته است داری زر میزنی. دو دیقه ببند دهنتو. شد یه صبحو بدون صدای نحست شروع کار کنم؟ اون دیگه چی میخواد ازین دنیا؟ همین الانم دارم هزینه هاشو میدم . به فکرشم که دارم هزینه می کنم براش.بهترین پرستارا دورشن. واسه اون که نمی فهمه چه فرقی می کنه من یا یکی دیگه.

- که چی؟ اون بیست چار ساعت می تونست به دیوار نگاه کنه. نگفتم کوره گفتم نمیفهمه.

- ولی وقتی پرستارا اومدن ببرنش داخل ،سرشو چرخوند و نگات کرد. نمیتونی انکار کنی دیدی که داره نگات میکنه وگرنه چرا از دم در برگشتی ؟چرا خشک شدی؟مگه نمیگی مجسمه بود؟

شیر آب را تا آخر باز کرد .سرش را کج کرد و تمام صورتش را زیر آب گرفت . هنوز صدای حرف زدن او می آمد گنگ بود اما می فهمید چه دارد می گوید.

کل سرش را زیر شیر آب جا داد. گوش هایش آب گرفت .

-یادته مامان ازین کار بدش میومد؟ می گفت گربه شور نکن خودتو. عین آدم برو حموم؟

فریادش با ضربات مشتی که بی هوا می زد در هم آمیخت. نشمرد چند بار گفت و چندبار زد .

از نفس که افتاد تازه رد خون را روی دستانش دید . آینه هزار تکه شده بود...

حالا او در هر تکه ی آن ، چشمان خودش را می دید. چشمانی که همه می گفتند شبیه چشمان مادرش است . حالا همه ی آن هزار چشم داشتند به او نگاه می کردند.

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 17:40 برچسب:

صفحه بندی