دنبال کنیدمهدی محمدزادهخواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیشداستان: «صندلی خالی»امیر و سارا حدود شش ماه بود با هم در رابطه بودند.

برای رابطه‌شان وقت می‌گذاشت، حواسش به حال سارا بود و هر وقت مشکلی پیش می‌آمد، سعی می‌کرد حلش کند.

«رضا همیشه تو این موقعیت خیلی خوب رفتار می‌کرد.»

این بار سارا عکسی قدیمی را در گوشی‌اش دید و چند دقیقه درباره‌اش حرف زد.

یا فقط گذشته‌ای بود که هنوز دقیقاً تمام نشده بود؟

صبح تصمیم گرفت به جای حدس زدن، مستقیم حرف بزند.

نه دعوا کرد، نه گوشی سارا را گرفت، نه سراغ رضا رفت.

«من گذشته‌ات رو نمی‌خوام کنترل کنم. رضا قبل از من توی زندگی تو بوده و اینو می‌فهمم.

ولی وقتی هنوز زیاد ازش حرف می‌زنی، صفحه‌ش رو دنبال می‌کنی و گاهی منو باهاش مقایسه می‌کنی، حس می‌کنم یه نفر دیگه هنوز بین ما نشسته.»

وقتی مشکلی پیش می‌آمد، درباره رابطه خودش با امیر حرف می‌زد، نه رابطه قبلی.

امیر همان‌جا فهمید مسئله فقط این نبود که یک نفر گذشته دارد.

مسئله این بود که آیا گذشته هنوز جایگاهی در رابطه در روز جاری دارد یا نه.

بعضی آدم‌ها با یک رابطه تازه وارد زندگی‌ات می‌شوند،

نمی‌توانی جای کسی را که هنوز در ذهن و قلب او حضور دارد، با زور پر کنی.

گذشته داشتن عیب نیست؛ اما اگر گذشته هنوز در رابطه امروزت صندلی داشته باشد، قبل از ساختن آینده باید تکلیف آن صندلی را روشن کنی.

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: شنبه 28 شهريور 1405 ساعت: 15:54 برچسب:

صفحه بندی