☰
دنبال کنیدNazanin Bagheriخواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیشداستان صغرا ترشیدهیک کشتی در سفری دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و فقط دو مرد توانستند نجات یابند و به جزیرهی کوچکی شنا کنند.
دو نجاتیافته نمیدانستند چه کاری باید کنند، اما هر دو موافق بودند که چارهای جز دعا کردن ندارند. بههرحال، برای اینکه بفهمند کدامیک از آنها نزد خدا محبوبترند و دعای کدامیک مستجاب میشود، تصمیم گرفتند تا آن سرزمین را بهدو قسمت تقسیم کنند و هر کدام در یک بخش درست بر خلاف یکدیگر ساکن شوند.
نخستین چیزی که آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد، مرد اول میوهای را که بر روی درختی روییده بود در آن قسمتی که او اقامت میکرد دید و مرد میتوانست آن را بخورد، اما سرزمین مرد دوم زمین لمیزرع بود.
هفتهی بعد، مرد اول چون تنها بود تصمیم گرفت از خدا طلب همسر کند. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجاتیافتهی آن یک زن بود که بهبخشی که آن مرد قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر، مرد دوم هیچچیز نداشت. بهزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بیشتری کرد. در روز بعد، مثل اینکه جادو شده باشد همهی چیزهایی که خواسته بود بهاو داده شد. اگرچه مرد دوم هنوز هیچچیز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب کشتی کرد تا او با همسرش آن جزیره را ترک کند. صبح روز بعد، مرد یک کشتی که در سمت او در کنار جزیره لنگر انداخته بود را یافت. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت مرد دوم را در جزیره ترک کند.
او فکر کرد که مرد دیگر شایستهی دریافت نعمتهای الهی نیست، هیچکدام از درخواستهای او از پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامی که کشتی آمادهی ترک جزیره بود، مرد اول صدایی غرشوار از آسمان شنید: «چرا همراه خود را در جزیره ترک میکنی؟»
مرد اول پاسخ داد: «نعمتهایی که موجود است حاصل دعا و طلب من بوده است. دعای او مستجاب نشده است و سزاوار هیچ کدام نیست.»
آن صدا مرد را سرزنش کرد: «تو اشتباه میکنی. او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمیکردی.»
مرد پرسید: «به من بگو او چه دعایی کرد که من باید بدهکارش باشم؟»
پاسخ آمد: «او دعا کرد که همهی دعاهای تو مستجاب شود.»
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
شنبه
28 شهريور
1405
ساعت:
15:54