دنبال کنیدمهدی محمدزادهخواندن ۲ دقیقه·۲ ساعت پیشداستان: «بهای انتخاب»سینا ۲۹ ساله بود و مدت‌ها بود بین دو تصمیم گیر کرده بود.

سینا اما از هر دو طرف فقط مزایا را می‌دید.

فکر می‌کرد اگر ازدواج کند، دیگر تنها نیست، کسی را کنار خودش دارد و یک خانواده می‌سازد.

از اینکه دیگر نتواند هر طور خواست برای زندگی‌اش تصمیم بگیرد.

از طرف دیگر، مجرد ماندن برایش آزادی می‌آورد.

اما گاهی شب‌ها که به خانه برمی‌گشت، سکوت خانه سنگین می‌شد.

«پسرم، داری دنبال انتخابی می‌گردی که فقط خوبی داشته باشه.»

«هیچ‌کدوم لزوماً بهتر نیست. باید ببینی کدوم بهایش برای تو ارزشمندتره.»

«ازدواج، تنهایی رو کمتر می‌کنه، ولی مسئولیت میاره.

مجردی، آزادی بیشتری می‌ده، ولی ممکنه تنهایی بیشتری هم بیاره.

پول بیشتر، انتخاب بیشتری بهت می‌ده، ولی شاید وقتت رو بگیره.

استقلال، آزادی می‌ده، ولی بعدش دیگه نمی‌تونی تقصیر تصمیم‌هات رو گردن بقیه بندازی.»

برای اولین بار فهمید مشکلش این نبود که نمی‌دانست چه می‌خواهد.

مشکلش این بود که می‌خواست چیزی را به دست بیاورد، بدون اینکه هزینه‌اش را بپردازد.

بلکه چون فهمیده بود صمیمیت و خانواده برایش آن‌قدر ارزش دارد که مسئولیتش را هم بپذیرد.

گاهی دلش برای روزهای آزادی بیشتر تنگ می‌شد.

اما وقتی دختر کوچکش را در آغوش می‌گرفت، می‌فهمید انتخابش فقط «گرفتن» نبوده.

او چیزی را انتخاب کرده بود که ارزش هزینه‌اش را داشت.

زندگی انتخاب بین بی‌هزینه و پرهزینه نیست؛ انتخاب بین هزینه‌هایی است که ارزش پرداخت کردن دارند و هزینه‌هایی که ندارند.

«برای به‌دست آوردنش، حاضرم چه چیزی بدهم؟ و آیا واقعاً ارزشش را دارد؟»

#انتخاب #زندگی #بلوغ #تصمیم_گیری #رشد_فردی

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 12:12 برچسب:

صفحه بندی