دنبال کنیدپیامِ زندگیخواندن ۳ دقیقه·۱۵ ساعت پیشزادِگان؛ وقتی همه‌ی راه‌ها به خودمان برمی‌گردد.زادگان ( نوادگان ) ۲۰۱۱بعضی فیلم‌ها را یک‌بار می‌بینیم و سال‌ها بعد فقط چند تصویر مبهم از آنها در گوشه‌ای از ذهنمان باقی می‌ماند.

و شاید پرسشی که آن زمان حتی نمی‌دانستیم چرا در ذهنمان مانده است.

داستان مردی به نام «مت» که ناگهان خودش را در میان چند جبهه‌ی هم‌زمان می‌بیند؛ جبهه‌هایی که هرکدام به تنهایی می‌توانند زندگی یک انسان را از مسیرش خارج کنند.

اما زندگی گاهی منتظر نمی‌ماند تا یک مشکل را حل کنیم و بعد سراغ مشکل بعدی برویم.

درست در همان زمانی که باید با احتمال از دست دادن او کنار بیاید، رازی دردناک درباره‌ی زندگی مشترکشان آشکار می‌شود؛ خیانتی که فقط یک رابطه را زیر سؤال نمی‌برد، بلکه تصویری را که مت سال‌ها از ازدواج خودش ساخته بود، فرو می‌ریزد.

اما هنوز فرصت ندارد فقط شوهرِ یک زن در حال مرگ باشد.

دخترهایش هرکدام با خشم، ترس، سردرگمی و مشکلات خودشان دست‌وپنجه نرم می‌کنند و مت باید در میان آشفتگی خودش، پناه و تکیه‌گاه آنها هم باشد.

از طرف دیگر، خانواده و میراث خانوادگی ایستاده‌اند.

زمین بزرگی که نسل‌های گذشته برایشان باقی گذاشته‌اند؛ تصمیم درباره‌ی عرضه یا نگه داشتن آن؛ اختلاف میان اعضای خانواده؛ منافع و خاطرات و آدم‌هایی که هرکدام از یک زاویه به یک میراث مشترک نگاه می‌کنند.

فقط زمین و خانه و پولی که از گذشته به ما رسیده؟

یا رفتارها، باورها، زخم‌ها، سکوت‌ها و اشتباه‌هایی که آنها هم از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند؟

اما در واقع، یک جبهه‌ی دیگر هم وجود دارد که از همه دشوارتر است:

او باید هم‌زمان شوهر باشد، پدر باشد، وارث باشد، تصمیم‌گیرنده باشد، مراقب فرزندانش باشد و با حقیقتی روبه‌رو شود که خودش هم آمادگی پذیرفتنش را ندارد.

آدم گاهی آن‌قدر در نقش‌هایی که زندگی به او داده غرق می‌شود که دیگر نمی‌داند خودش، جدا از همه‌ی این نقش‌ها، چه کسی است.

مت در طول این مسیر فقط با آدم‌های اطرافش مواجه نمی‌شود.

با تصویری که از خودش ساخته هم روبه‌رو می‌شود.

و با چیزهایی که شاید هنوز بتواند جور دیگری با آنها رفتار کند.

چهره و نگاه جورج کلونی در این فیلم برای من خودش یک زبان است.

گاهی خشم را می‌بینیم، اما پشت خشم اندوهی هست که هنوز فرصت بیان شدن پیدا نکرده.

گاهی حیرت را می‌بینیم؛ آدمی که دارد چیزی را می‌فهمد که تا چند لحظه قبل باورش نمی‌کرد.

گاهی سکوت می‌کند و همان سکوت از چندین جمله بلندتر است.

و شاید این همان چیزی باشد که همیشه در روابط انسانی از آن غافلیم:

آدم‌ها با نگاهشان، با سکوتشان، با مکثشان، با فاصله گرفتنشان و حتی با نوع ایستادن و راه رفتنشان حرف می‌زنند.

مسئله اینجاست که ما اغلب فقط کلمات را ترجمه می‌کنیم.

مت هم باید در این مسیر، زبان آدم‌های اطرافش را بفهمد؛ زبان دخترهایش، زبان همسرش، زبان خانواده‌اش...

چون شاید سخت‌ترین زبان برای فهمیدن، زبان خودمان باشد.

ما گاهی سال‌ها با خودمان زندگی می‌کنیم و نمی‌دانیم چرا عصبانی هستیم، چرا می‌ترسیم، چرا می‌مانیم، چرا می‌رویم، چرا کسی را دوست داریم یا چرا از کسی دور می‌شویم.

تا اتفاقی از راه برسد و همه‌ی سؤال‌هایی را که سال‌ها عقب انداخته بودیم، یک‌جا جلوی رویمان بگذارد.

نمی‌تواند خانواده‌اش را مجبور کند مثل خودش فکر کنند.

اینکه با همه‌ی این واقعیت‌ها چه انسانی باشد.

و شاید این یکی از دشوارترین شکل‌های آزادی باشد؛

وقتی دیگر نمی‌توانیم اتفاقی را انتخاب کنیم،

هنوز می‌توانیم واکنش خودمان را انتخاب کنیم.

در پایان کار، همه‌ی آن جبهه‌ها دوباره به یک نقطه می‌رسند.

همسر، خیانت، دخترها، خانواده، میراث، مسئولیت، گذشته...

شاید فیلم در نهایت درباره‌ی زمین و میراث و حتی خیانت هم نباشد.

شاید درباره‌ی این باشد که زندگی گاهی همه‌چیز را به‌هم می‌ریزد تا آدم مجبور شود از میان تمام چیزهایی که فکر می‌کرد می‌شناسد، یک نفر را دوباره بشناسد:

و شاید بعد از پایان کار فیلم، سؤال ساده‌ای در ذهن بماند:

آدم‌ها با این همه نقش، این همه داشته، این همه از دست‌داده و این همه حقیقتی که دیر می‌فهمند... واقعاً دارند با زندگی‌شان چه می‌کنند؟

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 11:50 برچسب:

صفحه بندی