☰
دنبال کنیدامین ظاهری amin zaheriخواندن ۸ دقیقه·۱۴ ساعت پیشمثلث عشقی استرنبرگ(طنز)
اولین بار که موهای روییده بر صورتم را تراشیدم، چیزی میان سرخوشی، غرور، خجالت و معذببودن در من بیدار شد. انگار صورت تازهام، با آن پوست بیدفاع و سفیدش، مدرکی بود که میگفت وارد مرحلهای تازه شدهام؛ مرحلهای که آدم دلش میخواهد دیگران متوجهش بشوند، اما از نگاهکردنشان هم خجالت میکشد.
عجیب است که مغز آدم چه چیزهایی را نگه میدارد. مغزی که زمانی خیال میکردم قرار است صرف حل مسائل بزرگ بشر شود؛ یا نه در حد انیشتین، دستکم همقد و قامت بوعلی و ملاصدرا. گمان میکردم از این سر، چیزی بیرون میآید که جهان را یک بند انگشت جابهجا کند. اما در عمل، شد تاریکخانهای برای نگهداری قابهای ریز و درشت گذشته: بوی کف ریش، خارش صورت بعد از تیغ، رنگ حوله، صدای آب، و آن حس گنگی که نمیدانستی باید از مردشدنت خوشحال باشی یا از دیدهشدنش بترسی. بعدتر، برای آنکه تلخی این انبار را کمتر کنیم، اسمش را گذاشتیم «نوستالژی»؛ کلمهای شیک برای اندوهی که جرئت نمیکنیم همانطور عریان صدایش بزنیم.
همان حوالیِ نوار زندگی بودم که دانشجویی غیر بومی شدم در شهری غریب و زندگی مجردی .کتاب کم بود اما زیاد میخواندیم بیشتر از کتب دانشگاهی .در آن خواندن ها با نظریهٔ مثلث عشق استرنبرگ آشنا شدم؛ نظریهای که میگفت عشقِ جامع بر سه ضلع بنا میشود: صمیمیت، تعهد و هوس. اگر هر سه با هم باشند، رابطه به کمال خود نزدیک میشود؛ اگر یکی کم باشد یا غایب، نام و کیفیت رابطه عوض میشود. ممکن است تعهد و صمیمیت باشد، اما میل و کششی در کار نباشد؛ ممکن است هوس و تعهد باشد، اما دو نفر در تنهاییِ مشترکشان حرفی برای گفتن نداشته باشند؛ یا صمیمیت و کشش باشد، اما کسی نخواهد آیندهاش را پای آن رابطه بگذارد.
نظریه، در اولین مواجهه، همهچیز داشت: نظم، منطق، طبقهبندی، نامگذاری و آن لذت خطرناکِ پاسخداشتن برای هر سؤال. مثل نقشهای بود که آدم را متقاعد میکرد جهان، هرقدر هم شلوغ و بیقاعده، بالاخره از چند خط و زاویه تشکیل شده است. من هم، با اشتیاقی که بیشتر از فهمیدن، ناشی از نیاز به مسلطشدن بود، آن را کلید گنج مقصود فرض کردم.
با خودم میگفتم وقتی مسئله اینقدر روشن و علمی شرح داده شده، مردم چرا به جان هم میافتند؟ چرا زوجها از هم جدا میشوند؟ چرا با این همه کتاب و نظریه و نمودار، هنوز آدمها یکدیگر را نمیفهمند؟ آن روزها نمیدانستم آدمها اغلب برای ندانستن رنج نمیکشند؛ برای این رنج میکشند که میدانند و باز هم نمیتوانند آنطور که باید عمل کنند. فاصلهٔ میان دانستن و زیستن، از فاصلهٔ میان دو ضلع یک مثلث خیلی بیشتر است.
اما آن وقتها من به این ظرافتها کاری نداشتم. آنقدر شرح نظریه و شکلهای مختلفش را در کتابها و مقالهها خواندم که کمکم برایم حکم وحی منزل پیدا کرد. هر ناسازگاری عاطفی را با همین سه ضلع اندازه میگرفتم؛ انگار مهندس جوانی بودم که با یک متر و گونیا به خانهای فرسوده وارد شده و خیال میکند اگر زاویهٔ دیوارها را دقیق محاسبه کند، میفهمد چرا ساکنانش شبها گریه میکنند.
زندگی مجردی دانشجویی، البته، برای چنین پیامبری بازار کار بدی نبود. دوستان و همسنوسالهایی داشتم که در هر ساعت از شبانهروز ممکن بود زنگ بزنند یا بیخبر دقالباب کنند. از وجود من، بهعنوان محرم اسرار و سنگ صبور، چنان احساس رضایتی داشتند که گویی خداوند در میان خوابگاهها و خانههای اجارهای شهر، نهادی برای رسیدگی به بحرانهای عاطفی جوانان تأسیس کرده و بنده را نیز به ریاستش برگزیده است.
البته من هم بیمیل نبودم. در آن سن، شنیدنِ راز دیگران یک جور قدرت است؛ بهخصوص وقتی خودت هنوز راز مهمی نداری که کسی برای شنیدنش وقت بگذارد. آدم با گوشدادن به شکستهای دیگران، موقتاً احساس میکند از آنان عاقلتر است؛ و این، از آن اعتیادهای محترمانهای است که هیچکس بابتش سرزنشت نمیکند.
در میان آن جماعت، یک اشتراک عجیب وجود داشت. فرقی نمیکرد طرف پولدار باشد یا بیپول؛ مشروط شده باشد یا برای تمامکردن یک لیسانس چهار ساله، شش ،هفت سال در دانشگاه مانده باشد؛ شلخته باشد یا اتوکشیده، اهل درس باشد یا اهل دورزدن استاد و آییننامه. دیر یا زود، همه گرفتار ماجرایی عاطفی میشدند. هنوز هم برایم حیرتانگیز است که این جنس لطیف، با آن همه ظرافت و زیبایی، چه قدرتی دارد که جوانهای بیستوچند ساله را چنان از اسب غرورشان به زمین میکوبد که زار و نزار راهی اتاق محقر یک دوست میشوند؛ با پاکت سیگار، چشمهای قرمز و جملهای که تقریباً همیشه یکسان است: «داداش، قضیهٔ من با بقیه فرق داره.»
بعضی هفتهها وضع واگیر پیدا میکرد. من در یک گوشهٔ خانه مشغول شنیدن شرححال یکی بودم و در گوشهای دیگر، مراجع تازهای نشسته بود و به در و دیوار نگاه میکرد. طبق اصلی مثل شده :مهمان از مهمان بدش میآید و صاحبخانه از هر دو؛ اما این کدورت فقط تا پیش از تخلیهٔ روانی دوام میآورد.
بعد از چند لیوان پشت سرهم چای، چند نخ سیگار، اندکی نان و پنیر یا هر پذیراییای که در حد وسع دانشجویی فراهم میشد، اوضاع عوض میشد. دو نفری که تا یک ساعت پیش با اشارهٔ ابرو از من میخواستند آن یکی را رد کنم تا خانه فقط برای درد دل خودشان خلوت بماند، حالا با شلوارک و رکابی کنار هم مینشستند، صدای کاست هایده را تا حد ممکن بالا میبردند و در ترجیعبندها چنان همصدا میشدند که اگر کسی از بیرون میآمد، گمان میکرد این دو از سالها پیش نان و نمک هم را خوردهاند و هیچگاه سری از هم سوا نکردهاند.
غم، اگر به اندازهٔ کافی گفته شود، گاهی بدل به رفاقت میشود. آدمها نه لزوماً بهخاطر شباهت، بلکه بهخاطر نیاز مشترک به شاهد، با هم نزدیک میشوند. هر دو میخواستند کسی تأیید کند که زخمیاند؛ و وقتی آن تأیید را از من می گرفتند، می توانستند همدیگر را شبیه هم ببینند که کمابیش زخمی مشترک را دارند.
من اما از دیدن این صحنهها در دل شکر میکردم که خداوند سر سوزنی عقل و سواد بیشتر نصیبم کرده تا بتوانم به این خیل عظیمِ عاشقانِ رو به سقوط خدمت برسانم. یکی از اینکه دوستدخترش تلفن را بعد از سه بوق جواب داده بود، چنان برآشفته میشد که گویی خیانتی تاریخی رخ داده است. سه بوق، برای آدمی که عاشق است، فقط سه بوق نیست؛ گاهی میتواند سه پله تا پرتگاه باشد. اضطرابِ دلبستگی، از همین نشانههای کوچک تغذیه میکند: دیر جوابدادن، کوتاه نوشتن، آنلاین بودن و پاسخندادن، یا گذاشتن نقطهای سرد و رسمی در انتهای یک پیام.
یکی دیگر، دشمن اصلی رابطهاش را «دوستِ دوستدخترش» میدانست؛ دختری که صرفاً پیشنهاد کرده بود چندروز میهمان خانواده او در شمال باشد ،و این برای پسرک عاشق غیرتی خود گواه و نشان بد بودن و بدبختی بود .اصلا چه معنی داشت دختری شمال برود حالا اگر با همین آقا پسر بود شمال که دور نیست هر جا خود را برای دختر مردم صاحب حق میدانست .به هر روی ، پسر چنان از آن دوست دوست دخترش هیولایی میساخت که اگر من آن دختر را از دانشکده نمیشناختم ــ دختری کوتاهقد، لاغر، آرام و اتفاقاً بسیار عاقل ــ شاید خودم هم برای نجات آن دو دلداده از چنگال این اهریمن خیالی، آمادهٔ همکاری میشدم. خاصیت عشقِ ناکام همین است: آدم برای ناتوانی خودش، دشمنی بیرون از خودش میسازد؛ چون پذیرفتن اینکه «او نمیخواهد» یا «من کافی نبودهام» دشوارتر از ساختن یک مقصر است.
روال مشاورهها تقریباً ثابت بود. پسر جوان، که مطمئن بود مصیبتش از همهٔ مصیبتهای تاریخ متفاوتتر است، بین نیم ساعت تا چهل دقیقه حرف میزد. گاهی آنقدر حرف میزد که فکش خسته میشد و خودش برای خاموشکردن اضطرابش سیگار دیگری روشن میکرد؛ سیگاری که، به تأکید خودش، «فقط از شدت اعصابخردی» میکشید و در حالت عادی اهلش نبود.
من سر تکان میدادم، گاهی آه میکشیدم، گاهی کبریت میگرفتم و میگذاشتم روایتِ مصیبت به انتهای طبیعی خودش برسد. بعد، با آن نگاه عاقل اندر سفیهی که جوانی به آدم میدهد و سالها بعد از یادآوریاش عرق شرم بر پیشانی مینشاند، میگفتم:«نگران نباش. جای درستی اومدی. فقط باید دقیق گوش کنی و هر چی گفتم آویزهٔ گوشت کنی. رابطهتون حل میشه.»بعد دو سه سؤال میپرسیدم؛ نه همیشه برای فهمیدن، گاهی فقط برای اینکه نشان دهم از دل این همه وراجی، رشتهٔ پنهان ماجرا را گرفتهام. آنگاه با مکثی حسابشده، شروع کار میکردم به تحلیل: اینجا صمیمیت کم شده، آنجا تعهد مبهم است، این یکی هوس را با عشق اشتباه گرفته، آن یکی از ترس تنهایی اسم وابستگی را گذاشته عشق. همهچیز را با فلسفه، استنتاج، مقداری روانشناسیِ دستدوم و اعتمادبهنفسی که هیچ نسبتی با تجربهام نداشت، جفتوجور میکردم تا سرانجام به گنج شخصیام برسم: مثلث عشق استرنبرگ.بخش جذاب ماجرا این بود که اغلب، پس از شنیدن حرفهای هر دو طرف ــ البته از زبان یکی از آنها که همان پسر بود ــ حق را به دختر میدادم. این حکم در ابتدا موکلِ جوانم را برآشفته میکرد. میگفت: «نه، نگرفتی چی شد. بذار از اول بگم.» و دوباره از ابتدا میگفت؛ با بیاناتی بیشتر، مکثهایی طولانیتر و شواهدی که خیال میکرد مسیر دادگاه را عوض میکند.
اما بعد از دو سه بار محکومشدن، کمکم در دلش کیف میکرد. شاید چون فهمیده بود با دختری طرف است که دستکم در چشم یک قاضی عاقل و محرم ، محترم و صاحبحق به حساب میآید. شاید هم هر آدم عاشقی، ته دلش دوست دارد معشوقش آنقدر مهم باشد که حتی وقتی علیه او حکم میدهند، باز چیزی از عظمتش کم نشود. چه دادگاه عجیبی بود: شاکی، از رأیِ به نفع طرف مقابل، آرامتر میشد؛ و قاضی، از اینکه چنین بیطرف و منصف است، بیشتر به خودش میبالید.سالها بعد فهمیدم بسیاری از آن پسرها نه دنبال راهحل بودند، نه دنبال تحلیل. آنها فقط میخواستند کسی در اتاقی کوچک، میان بوی چای مانده و دود سیگار، چند دقیقه به داستانشان گوش بدهد و بگوید: «میفهمم. سخت است.» آدمِ دلشکسته، پیش از آنکه به نظریه نیاز داشته باشد، به شاهد نیاز دارد؛ به کسی که دردش را، هرچند اغراقآمیز و کودکانه، برای لحظهای واقعی بداند.
آری، مثلث عشق استرنبرگ سالها عصای دست من بود؛ ابزاری برای قضاوتکردن، تفسیرکردن، مهم جلوهدادن خودم و شاید، بیش از همه، فرار از مواجهه با بینظمیِ زندگی. اما عشق، برخلاف آنچه منِ جوان خیال میکردم، همیشه از سه ضلع مرتب و قابلاندازهگیری ساخته نمیشود. گاهی از یک تماسِ بیجواب آغاز میشود، با یک ترانهٔ هایده دوام میآورد و در اتاقی اجارهای، میان دو مردِ غریبه که تازه رفیق شدهاند، موقتاً آرام میگیرد.
و آن مثلث، اگر راستش را بخواهید، بیشتر از آنکه راهنمای من برای فهم عشق باشد، عصای دستم بود برای هدر دادن عمر.
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
جمعه
30 مرداد
1405
ساعت:
11:18