دنبال کنیدGolden moonخواندن ۴ دقیقه·۱۲ روز پیشچرا دهه بیست زندگی این‌قدر سخت است؟ساعت از دو نیمه‌شب گذشته است.

همه خوابیده‌اند و تنها صدایی که شنیده می‌شود، صدای آرام کولر و گاهی صدای لرزش گوشی روی میز است.

به سقف اتاق خیره شده‌ام و به آینده‌ای فکر می‌کنم که انگار هر روز از من دورتر می‌شود.

شهری دیگر....کشوری دیگر....شغلی که دوستش دارم.....خانه‌ای که آرامش داشته باشد.....حساب بانکی‌ای که هر بار بازش می‌کنم اضطراب نگیرم....زندگی‌ای که وقتی به آن نگاه می‌کنم، حس کنم تمام این سختی‌ها ارزشش را داشته‌اند.

و ناگهان سؤال قدیمی دوباره از گوشه ذهنم بیرون می‌آید:

فکر می‌کنم این سؤال، زبان مشترک نسل ماست.نسلی که هر روز با هزاران آدم موفق از خواب بیدار می‌شود.نسلی که قبل از صبحانه موفقیت دیگران را می‌بیند.قبل از ناهار زندگی دیگران را مقایسه می‌کند و قبل از خواب بابت نرسیدن به استانداردهایی که خودش نساخته، خودش را سرزنش می‌کند.

گاهی احساس می‌کنم دهه بیست زندگی شبیه ایستادن وسط یک طوفان است.

و در میان تمام این «باید»ها، کمتر کسی از تو می‌پرسد:

کمتر کسی می‌پرسد این همه فشار را چطور تحمل می‌کنی.

کمتر کسی می‌بیند که بعضی شب‌ها فقط از خستگی به سقف خیره می‌شوی و هیچ جوابی برای سؤال‌های زندگی نداری.

راستش را بخواهید، من همیشه فکر می‌کردم تا این سن باید همه چیز را فهمیده باشم.

فکر می‌کردم باید بدانم دقیقاً چه کسی هستم.

اما زندگی با تصورات ما قرارداد امضا نمی‌کند.

گاهی درست وقتی فکر می‌کنی به مقصد نزدیک شده‌ای، تو را به نقطه‌ای برمی‌گرداند که دوباره باید از اول ابتدا کنی.

و ابتدا کردن دوباره، درد دارد.خیلی درد دارد.

هیچ‌کس درباره آن روزهایی حرف نمی‌زند که از شکست بلند می‌شوی.

اما کمتر کسی درباره سال‌هایی حرف می‌زند که فقط تلاش کرده است دوام بیاورد.

سال‌هایی که دستاورد اصلی‌اش این بوده که تسلیم نشده است.

سال‌هایی که هر روز صبح بیدار شده، با وجود ناامیدی ادامه داده و شب دوباره خسته خوابیده است.

گاهی فکر می‌کنم بزرگ‌ترین پیروزی زندگی همین است.

شاید سخت‌ترین قسمت دهه بیست زندگی این باشد که هنوز به مقصد نرسیده‌ای اما دیگر کودک هم نیستی.

بین آن چیزی که هستی و آن چیزی که می‌خواهی بشوی.

گاهی به خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم تمام این سال‌ها در حال دویدن بوده‌ام.

و وسط این دویدن‌ها فراموش کرده‌ام که کمی به خودم حق بدهم.

انگار از خودم انتظار داشته‌ام در بیست سالگی تمام جواب‌های جهان را داشته باشم.

در حالی که خیلی از آدم‌ها در چهل سالگی هم هنوز در حال پیدا کردن مسیرشان هستند.

اگر در روز جاری در دهه بیست زندگی‌ات هستی و احساس می‌کنی گم شده‌ای، می‌خواهم چیزی را بدانی.

شاید گم نشده‌ای.شاید فقط در حال ساختن خودت هستی:)

شبیه ادامه دادن در حالی است که هیچ تضمینی برای برآیند وجود ندارد.

اما همین روزها هستند که آدم را می‌سازند:)

امروز دیگر آرزو نمی‌کنم همه چیز را بدانم.

فقط آرزو می‌کنم آن‌قدر شجاع باشم که قدم بعدی را بردارم.

چون کم‌کم فهمیده‌ام زندگی قرار نیست یک‌شبه ساخته شود.

و آینده‌ای که برایش می‌جنگیم، معمولاً خیلی دیرتر از چیزی که فکر می‌کنیم از راه می‌رسد.

اگر از خودت می‌پرسی چرا هنوز به آن جایی که می‌خواستی نرسیده‌ای...

به تمام روزهایی فکر کن که می‌توانستی تسلیم شوی اما نشدی.

به تمام شکست‌هایی فکر کن که از آن‌ها بلند شدی.

به تمام زخم‌هایی فکر کن که هنوز با آن‌ها راه می‌روی.

به تمام ترس‌هایی فکر کن که با وجودشان ادامه دادی.

اما راهی را آمده‌ای که خیلی‌ها وسطش متوقف شدند.

قرار نیست در دهه بیست زندگی‌ات، زندگی‌ات را جامع ساخته باشی.

و باور کن، ساختن آدمی که قرار است سال‌های بعد زندگی‌اش را بسازد، مهم‌تر از ساختن هر چیز دیگری است.

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: دوشنبه 2 شهريور 1405 ساعت: 0:31 برچسب:

صفحه بندی