☰
دنبال کنیدمهدی محمدزادهخواندن ۲ دقیقه·۲ ساعت پیشوقتی قدرت داریرضا تازه مدیر یک شرکت شده بود.
چند سال برای رسیدن به این جایگاه زحمت کشیده بود و حالا همه او را با احترام صدا میزدند.
جلسهها که آغاز میشد، همه حواسشان به حرفهای او بود.
جلوی آدمهای مهم، حتی صدایش را هم پایین میآورد.
اما وقتی پای نیروهای خدماتی یا کارمندهای تازهکار وسط میآمد، رفتارش جامعاً عوض میشد.
یک روز صبح، کارگر خدماتی شرکت اشتباهی فنجان قهوه رضا را روی میز دیگری گذاشت.
«چند بار باید بهت بگم درست کارت رو انجام بدی؟ مگه اینجا مهدکوده؟»
فقط سرش را پایین انداخت و فنجان را برداشت.
چند هفته بعد، شرکت برای یک پروژه مهم به مشکل خورد.
یک شب که همه رفته بودند، متوجه شد همان کارگر خدماتی هنوز در ساختمان است.
«آره آقا، ولی اگر این چند روز اضافهکاری نکنم، خرج مدرسه بچههام جور نمیشه.»
دستهایی که هر روز کثیف میشدند تا محیط کار او تمیز بماند.
روز آیندهی آن روز، یکی از مدیران ارشد شرکت اشتباه بزرگی کرد.
«عجیبه، با اون کارگر اونجوری حرف زدی، ولی با این مدیر اینقدر آروم بودی.»
«فکر کنم تازه فهمیدم احترام وقتی ارزش داره که طرف مقابل نتونه چیزی برام انجام بده.»
آدمها را فقط وقتی نباید سنجید که دستشان خالی است؛ باید دید وقتی قدرت دارند با دست خالیها چه میکنند.
شخصیت واقعی آدم وقتی معلوم میشود که میتواند دیگری را تحقیر کند، اما انتخاب میکند این کار را نکند.
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
پنجشنبه
12 شهريور
1405
ساعت:
23:16