☰
دنبال کنیدSamaeismخواندن ۳ دقیقه·۶ ساعت پیشیک اتفاق خوبوقتی اتفاقات خوب میافته ادم تازه میفهمه چقدر محیط توی حال و روحیهای که داره تأثیر گذاره. میفهمه که شاید اونقدرها هم مشکل از اون نبوده. شاید این حجم از ناامیدی، سردی، بی انگیزگی و بیاحساسی که درونش لونه کرده بخاطر اینه که خیلی وقته به بدتر شدن اوضاع عادت کرده.یادمه یه بار بعد از اینکه دلار بالای ۲۰۰ تومن شد داشتم با دوستم صحبت میکردم که گریش گرفته بود از اوضاع. داشتم بهش میگفتم من از چیزی که الان میبینم نمیترسم. من از این میترسم که همیشه اوضاع بدتر از چیزی که توی فکرم بوده پیش رفته و میترسم با چیزی روبرو شم که دوباره قراره شوکم کنه. ادم وقتی به مرور عادت کنه که باید همیشه خودش رو برای بدترین اتفاقی که حتی تصورشم نمیکنه باید آماده کنه دیگه سخته با امید ادامه بده. سخته از ته دلش احساس کنه. سخته انگیزهای واسه ادامه دادن داشته باشه. اما وقتی وسط هزار و یک اتفاق منفی یک اتفاق مثبت که اصلا انتظارش رو نداشتی رخ میده انگار مغزت دوباره از اون حالت ادامه برای رویارویی همیشگی با اتفاقات منفی و سیل احساسات درونی منفی رها میشه. فکر نمیکردم...فکر نمیکردم یه آشنایی کوچیکی که من واسطش بودم واقعا به ازدواج ختم بشه. اونم با تمام اتفاقاتی که افتاده بود. با این نرخ دلار و سختی ازدواج. با مرگ برادر عزیز عروسمون. با مرگ دایی و تمام اتفاقات سیاهی که سایش رو روی سر آدمهای خاورمیانه انداخته بود...ولی بالاخره بعد از یک سال و اندی داشتم بالای سرشون قند میسابیدم. موقع تمرین رقصشون فیلم یادگاری میگرفتم. شادی توی چشماشون و توی چشمهای خانوادهها رو موقع بله گفتنشون میدیدم. برای یک هفته تمام خوشحال بودم. برای یک هفته انقدر شادی اون لحظه برام جذاب بود که تمام ناامیدیهایی رو که روی هم تلنبار شده بود رو درونم از بین برد و دوباره انرژی رو به زندگیم برگردوند. حسی که درونم سرکوب شده بود دوباره درونم زنده کرد انقدر که از خوشحالی براشون اشک شوق میریختم و از ته دلم از اینکه داداشم داره لبخند میزنه خوشحال بودم.کلمه از ته دلم برای من کلمه سنگینیه. برای منی که همیشه اولین راهکار مغزم برای فرار از درد بیحس کردن خودمه. برای منی که روز به روز بیشتر داشتم دکمه احساسات خودم رو میزدم و مفهوم خانواده برام کمرنگ میشد. ولی الان هر چند دقیقه یه بار از مامانم میپرسیدم مامان خوشحالی داره ازدواج میکنه؟ و از اینکه خوشحال بود و خیالش راحت شده بود که ازدواج کرده حالم خوب میشد...حالا بعد از تموم شدن اون یه هفته احساس سبکی میکنم. سبکی از کولهبار سنگین احساسات منفی که با دارو هم نتونسته بودم جامع باهاش بجنگم. با تراپی هم نتونسته بودم مفصل باهاش بجنگم. با هنر. با طبیعت. با دوست. انگار یه حفرهای همیشه اونجا بود که باعث میشد با همه راهکارهای نجات باز هم نتونم دووم بیارم. خانواده...که حالا بعد از یک اتفاق مثبت بزرگ میون تمام اتفاقات منفی بزرگ نشونم داد چقدر میتونه مهم باشه.واقعا همه ما لیاقت حداقل یک اتفاق خوب خیلی بزرگ رو در زندگی داریم. یک اتفاقی که بهمون یادآوری کنه تعادلی وجود داره و همیشه قرار نیست بدترین سناریویی که تو ذهنت تصور میکنی یا نمیکنی اتفاق بیوفته. یک اتفاقی که باعث بشه یکم ذهنمون، روحمون و جسممون رها بشه. از اون مه مغزی دربیاد. بتونه حداقل بین خستگی جسمی و ناامیدی روحی فرق بذاره. یکم بتونه دوباره به خودش اعتماد کنه. به اینکه شاید مشکل خود اون نباشه. شاید فقط یک اتفاق خوب لازم بوده تا بتونه آدم به
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
دوشنبه
23 شهريور
1405
ساعت:
10:49