☰
دنبال کنیدNima’s Silenceخواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیشچرا مردان دیگر مثل گذشته پیش قدم نمیشوند؟از نگاههای معلق تا ترسِ پنهانِ دنیای مدرنچرا دیگران را از فاصله امن نگاه میکنیم؟
زمانی، داستانِ آشنایی آدمها فرمولِ سادهای داشت. مردی زنی را میدید که میپسندید؛ نگاهش میکرد، جلو میرفت و صحبت را آغاز میکرد. کار سخت یا پیچیدهای نبود. شاید همیشه هم به حاصل نمیرسید، اما قوانین بازی واضح و روشن بود: کشفِ جاذبه، ابراز علاقه، و یک قدمِ روبهجلو.
اما دنیای در روز جاری انگار قوانینِ بازی را عوض کرده است.
مردانِ در زمان حاضری هنوز هم زنان را میبینند، هنوز هم جذب میشوند و هنوز هم در اعماقِ وجودشان دلشان یک ارتباطِ واقعی میخواهد. پس چرا قبل از برداشتنِ قدمِ اول، اینقدر در باتلاقِ تردید و مکث گیر میافتند؟ پاسخ شاید این نباشد که آنها دیگر حوصله یا علاقهای ندارند؛ قضیه این است که آنها یاد گرفتهاند چقدر باید احتیاط کنند.
چند وقت پیش، صحنهای را دیدم که دوباره مرا به فکر فرو برد. دختری حضور داشت که هم زیبا بود و هم چیزی در رفتارش توجهام را جلب کرد. نگاههایمان با هم برخورد کرد؛ مستقیم، عمیق و بدون نیاز به هیچ کلامی. در آن لحظهی کوتاه، حس میکردی هر دو نفر میدانند چه اتفاقی دارد میافتد.
کمکم دیدم که آن اعتمادِ مطلقِ نگاههای اول رنگ باخت. او دیگر مستقیم نگاه نمیکرد؛ نگاهش میکرد و بلافاصله سرش را برمیگرداند. و عجیب اینجاست که من هم ناخودآگاه همین کار را میکردم. جاذبه سر جای خودش بود، کنجکاوی هم موج میزد، اما یک ترسِ مرموز هم میانمان دویده بود: ترس از اینکه نکند اشتباه میبینم؟ نکند دارم چیزی را تفسیر میکنم که اصلاً وجود خارجی ندارد؟
در روز جاری، ذهنِ یک مرد قبل از برداشتن حتی یک قدم، در کسری از ثانیه هزار سناریوی مختلف را بالا و پایین میکند:
«نکند سیگنالش را اشتباه برداشت کرده باشم؟»
«نکند با جلو رفتنم معذبش کنم و حسِ بدی به او بدهم؟»
«نکند جلوی دیگران طرد شوم و آبرویم برود؟»
و در نهایت، منطقِ محافظهکارِ ذهن به حاصلی سادهتری میرسد: «چرا اصلا ریسک کنم؟ همینجا سر جایم میمانم، آرامش و احترامم را حفظ میکنم و بیخیالِ همهچیز میشوم.»
اینگونه است که یک بازیِ فرسایشی و فرساینده شکل میگیرد. مرد منتظرِ یک علامتِ صددرصد قطعی از سمتِ زن است، و زن منتظرِ اینکه مرد پیشقدم شود. هر دو طرف منتظر نشستهاند تا طرفِ مقابل تضمینِ امنیت بدهد. اما واقعیت تلخ این است که عشق و ارتباطِ انسانی هیچوقت گارانتی و ضمانتنامهای نداشته است.
وقتی حجمِ تردیدها و ترسها از صدای کشش و جاذبه بلندتر شود، حاصل از پیش مشخص است: دو انسان همدیگر را میبینند، حسِ مشترک و پنهانی هم نسبت به هم دارند، اما ترجیح میدهند سکوت کنند، نقابِ بیتفاوتی به چهره بزنند و هر کدام تنهایی راهیِ خانه شوند.
ماجرا وقتی پیچیدهتر میشود که بدانیم رابطهساختن در دنیای مدرن دیگر فقط به معنیِ یک آشناییِ ساده نیست. وقت، انرژی عاطفی، حوصله و توانِ روانیِ آدمها محدود است.
آدمها وقتی به دههی سی، چهل یا بالاتر میرسند، دیگر مثلِ بیستسالگی با ذوقِ خام و بیمحابا جلو نمیروند. آنها کولهباری از شکستها، دلخوریها، زخمهای روابطِ قبلی و سالها استقلالِ فردی را با خود حمل میکنند. آنها دقیقاً میدانند چه چیزی را در زندگی میخواهند و از چه چیزی بهشدت بیزارند. وقتی تجربهها بیشتر میشوند، تحملِ ابهام و سردرگمی هم سختتر میشود. انتخابِ شریکِ زندگی دیگر فقط به معنیِ پسندیدنِ ظاهرِ یک نفر نیست؛ پای سبکِ زندگی، سازگاریِ روانی، ظرفیتِ عاطفی و هزار و یک دغدغهی دیگر وسط میآید که وزنِ تصمیم را سنگینتر میکند.
شاید مشکل این نیست که مردان باید دقیقا همان رفتارهای دهههای قبل را تکرار کنند، یا زنان باید نقشِ سنتیِ خود را بازی کنند. مسئله این است که همهی ما در این حصارِ خودساخته از ترس و احتیاط اسیریم، چون همه منتظر تا دیگری اول قدمِ امن را بردارد.
گاهی برای نجات از این انجماد، نیازی به کارهای عجیبوغریب نیست. فقط باید یاد بگیریم کمی صادقانهتر، بدون بازیهای روانی و بدون توقعاتِ محال، به همدیگر سیگنال بدهیم. یک لبخندِ واقعی، یک نگاهِ گرم که بلافاصله دزدیده نشود، یا حتی یک سلامِ ساده، گاهی تنها راهی است که به طرفِ مقابل میفهماند: «اینجا امن است، میتوانی جلو بیایی.»
چون اگر قرار باشد همهی ما تا ابد پشتِ دیوارهای بلندِ تردید و غرور پنهان بمانیم، خیلی از زیباترین داستانهای دنیا، قبل از اینکه حتی متولد شوند، زیر آوارِ ترسهایمان جان خواهند داد.
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
شنبه
28 شهريور
1405
ساعت:
15:54