دنبال کنیدسعید رهنماخواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیشهمرنگیِ ظاهری یا زیستن زندگی در درونخوددرگیری مزمننوشته : سعید رهنما

گاهی فکر می کنیم می توانیم با جماعت همرنگ شویم و در عین حال در درون خودمان زندگی دیگری داشته باشیم در ظاهر همان چیزی باشیم که از ما انتظار می رود، همراه باشیم، تایید کنیم، لبخند بزنیم و در خلوت خودمان طور دیگری فکر کنیم و طور دیگری زندگی را بخواهیم. شاید انسان مدتی بتواند این دو زندگی را کنار هم نگه دارد، اما انسان برای همیشه نمی تواند میان خودش و خودش فاصله بیندازد. یک طرف چیزی است که جامعه از ما می خواهد

طرف دیگر چیزی که در درونمان می گذرد، یک طرف امنیت و پذیرفته شدن، طرف دیگر میل به آزادی و خود بودن. یک طرف چیزی که «باید» باشیم و طرف دیگر چیزی که عمیقا «هستیم».

مشکل از جایی آغاز می شود که این فاصله زیاد می شود، آنقدر زیاد که برای حفظ تصویری که دیگران از ما دارند مجبور می شویم بخش هایی از خودمان را پنهان کنیم. آن وقت زندگی آرام آرام تبدیل می شود به یک نقش، نقشی که هر روز باید بهتر بازی اش کنیم تا کسی متوجه نشود پشت آن چه می گذرد و اینجاست که فشار روانی شکل می گیرد. نه فقط به خاطر آنچه انجام می دهیم، بلکه به خاطر آنچه مدام مجبوریم انجام ندهیم!

حرفی که نمی زنیم، خواسته ای که انکار می کنیم، علاقه ای که پنهان می کنیم، تصمیمی که عقب می اندازیم و بخشی از خودمان که هر روز کمی بیشتر از آن فاصله می گیریم، گاهی آدم از بیرون دقیقا موفق به نظر می رسد اما در درونش احساس عجیبی دارد، انگار زندگی می کند اما زندگی خودش را نه. انگار همه چیز سر جای خودش است جز خودش. شاید به همین دلیل است که بعضی آدم ها در میانه زندگی ناگهان تغییر می کنند، شغلشان را عوض می کنند، از رابطه ای بیرون می آیند، شهرشان را ترک می کنند، سراغ کاری می روند که سال ها به تعویق انداخته بودند یا حتی تصمیم می گیرند برای اولین بار در زندگی چیزی را انتخاب کنند که فقط خودشان می خواهند.

از بیرون ممکن است این تغییر ناگهانی به نظر برسد، اما معمولا ناگهانی نیست، حاصل سال ها جمع شدن فشارهایی است که دیده نشده اند، آدم یک روزه فرو نمی ریزد، سال ها خودش را نگه می دارد، سال ها سکوت می کند، سال ها با خودش کنار می آید، تا جایی که دیگر چیزی برای کنار آمدن باقی نمی ماند و شاید تلخ ترین بخش ماجرا این باشد که انسان می تواند آنقدر به نقش خودش عادت کند که دیگر نداند بدون آن نقش چه کسی است، دیگر نمی داند واقعا چه می خواهد، فقط می داند دیگران از او چه می خواهند :

اما قرار نیست اصالت به معنای جنگیدن با همه باشد، قرار نیست هر تفاوتی را فریاد بزنیم، قرار نیست هر باور متفاوتی را به دیگران تحمیل کنیم و قرار نیست برای اثبات خودمان با جامعه بجنگیم. انسان می تواند با دیگران زندگی کند و در عین حال خودش باشد، می تواند ملاحظه کند اما خودش را حذف نکند، می تواند سکوت کند اما به بها خیانت به حقیقت درونش نباشد، می تواند متفاوت باشد بدون اینکه نیاز داشته باشد تفاوتش را به رخ بکشد.

این که میان آنچه در خلوت خود هستیم و آنچه در جهان نشان می دهیم فاصله ای نباشد که هر روز مجبور باشیم برای پنهان کردنش انرژی صرف کنیم، چون هیچ انسانی برای همیشه نمی تواند میان دو نیروی مخالف زندگی کند، یک نیرو تو را به سمت آن چیزی می کشد که دیگران از تو می خواهند و نیروی دیگر تو را به سمت خود واقعی ات...

اگر این کشمکش برای مدت طولانی ادامه پیدا کند چیزی درون آدم آرام آرام فرسوده می شود، پس شاید مساله این نباشد که همرنگ جماعت باشیم یا متفاوت از آن، مساله این است که در میان همه نقش هایی که زندگی از ما می خواهد بازی کنیم، خودمان را گم نکنیم، چون سخت ترین نوع تنهایی این نیست که کسی کنارمان نباشد،

نویسنده: محمد جواد عظیم تاریخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 10:49 برچسب:

صفحه بندی