☰
دنبال کنیدthesararoshaniخواندن ۵ دقیقه·۱ روز پیشجغرافیای مدیر محصول بودنیک عنوان شغلی مشترک، اما محیطهایی که از ما مدیر محصولهای متفاوتی میسازند.
زمانی که Product Management (مدیریت محصول) را برای ادامه مسیر حرفهایام انتخاب کردم، نمیدانستم جایی که این نقش را در آن شروع کار میکنم، چقدر میتواند روی مدل فکری، تصمیمگیری و حتی مدل برخوردم با تیم اثر بگذارد.
فکر میکردم مدیر محصول بودن یک نقش مشخص است.
یکسری مهارت دارد که باید یاد بگیری، تجربهای که باید به دست بیاوری و طبیعتاً هرچه جلوتر بروی، در آن بهتر میشوی.
اما کمکم فهمیدم ماجرا به این سادگی نیست.
اینکه مدیر محصول یک تیم کوچک باشی که هنوز دارد محصولش را میسازد یا تازه میخواهد کسی آن را بشناسد، با مدیر محصول یک کسبوکار فعال که محصول، کاربر، درآمد و تیمهای مشخص دارد، میتواند دو تجربه دقیقاً متفاوت باشد.
حتی اگر عنوان شغلی هر دو نفر دقیقاً یکی باشد.
و در تیم کوچک خیلی زود میفهمی که جملهی «این کار من نیست» همیشه جواب نمیدهد.
یک روز باید بفهمی چرا چیزی که ساختید درست کار نمیکند.
یک روز محدودیت فنی مسیر محصول را تغییر میدهد.
یک روز زمان آنقدر کم است که بهجای پیدا کردن بهترین راهحل، باید بین چند راهحل نهچندان ایدهآل یکی را انتخاب کنی.
و بعضی روزها هم مسئلهای جلوی پایت قرار میگیرد که دقیقاً نمیدانی باید مدیر محصول حلش کند، مدیرعامل، طراح یا تیم فنی.
فقط میدانی اگر کسی حلش نکند، محصول جلو نمیرود.
این مدل کار کردن کمکم روی خودت هم اثر میگذارد.
یاد میگیری همیشه قرار نیست بیانات دقیق داشته باشی.
یاد میگیری با آدمهای کم، منابع محدود و زمان کم تصمیم بگیری.
و شاید مهمتر از همه، محصول را فقط از داخل یک Figma (فیگما) یا Roadmap (نقشه راه) نبینی.
مجبوری کمی از تکنولوژی بفهمی، کمی از مارکتینگ، کمی از رفتار کاربر، کمی از بیزنس و خیلی وقتها از چیزهایی که اصلاً فکر نمیکردی روزی بخشی از کارت شوند.
وقتی تیم کوچک است، مرز مسئولیتها خیلی راحت محو میشود.
گاهی کاری را انجام میدهی نه چون بخشی از نقش توست، بلکه چون آدم دیگری برای انجام دادنش وجود ندارد.
گاهی بخشی از طراحی دوباره روی میزت برمیگردد چون قبلاً طراح بودهای.
گاهی یک تصمیم محصولی وسط یک بحث فنی گرفته میشود.
و گاهی مسئول برآیندای هستی که تمام تصمیمهای منتهی به آن، دست خودت نبوده.
اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، یک سؤال عجیب برایت ایجاد میشود:
کدام قسمت از اینها واقعاً مدیریت محصول است و کدام قسمت فقط خروجیی کار کردن در یک تیم کوچک؟
فکر میکنم اینجا تفاوت با یک کسبوکار جاافتادهتر بیشتر خودش را حاکی از آن است.
وقتی محصول کاربر دارد، داده دارد، درآمد دارد و آدمهای بیشتری مسئول بخشهای مختلف هستند، جنس سؤالهای مدیر محصول هم تغییر میکند.
«با همین آدمها و همین زمانی که داریم چطور چیزی بسازیم که کار کند؟»
حالا سؤال میتواند این باشد که چرا کاربران در یک مرحله محصول را رها میکنند؟
کدام تصمیم میتواند روی رشد محصول اثر بیشتری بگذارد؟
و چطور چند تیم مختلف را برای رسیدن به یک هدف همجهت کنیم؟
در تیم کوچک شاید بیشتر درگیر این باشی که چطور با چیزی که داری حرکت کنی.
در تیم بزرگتر، شاید بیشتر درگیر این باشی که از بین تمام کارهایی که میتوانی انجام بدهی، بفهمی کدامشان ارزش انجام دادن دارند.
دو نفر میتوانند یک عنوان شغلی داشته باشند، اما محیطی که در آن رشد کردهاند، محدودیتهایی که دیدهاند، آدمهایی که کنارشان بودهاند و مسئلههایی که هر روز حل کردهاند، در نهایت دو مدل متفاوت از یک مدیر محصول بسازد.
کسی که مدیریت محصول را در یک تیم کوچک یاد گرفته، احتمالاً خیلی زود با ابهام، کمبود منابع و تصمیمهای خارج از شرح وظایفش روبهرو شده.
کسی که همین مسیر را در یک سازمان بزرگ و ساختاریافته آغاز کرده، ممکن است از همان ابتدا کار با داده، فرآیند، تیمهای تخصصی و ساختار مشخص تصمیمگیری را تجربه کرده باشد.
اما احتمالاً چیزهای متفاوتی را خوب بلدند.
و احتمالاً Blind Spot (نقطه کور)های متفاوتی هم دارند.
این تفاوت حتی میتواند روی آدمهایی که برای یاد گرفتن از آنها انتخاب میکنیم هم اثر بگذارد.
چون بعضی وقتها نیاز نداری کسی تعریف درست Product Management (مدیریت محصول) را برایت شرح دهد.
نیاز داری با کسی حرف بزنی که جغرافیای تو را میشناسد.
کسی که خودش در یک تیم کوچک کار کرده و میفهمد وقتی چهار نفر هستید، خیلی از ویرایشهای ایدهآل مدیریت محصول اصلاً آن شکلی که در کتاب نوشته شده قابل اجرا نیست.
یا برعکس، کسی که تجربه یک سازمان بزرگ را دارد و میتواند از مسئلههایی بگوید که شاید تو هنوز هیچوقت با آنها روبهرو نشدهای.
شاید حتی Community (جامعه حرفهای) مدیران محصول هم همیشه نباید فقط مطابق عنوان شغلی شکل بگیرد.
گاهی آدمهایی که در یک جغرافیای کاری مشابهاند، حرفهای بیشتری برای گفتن به هم دارند.
و شاید یکی از مهمترین بخشهای رشد حرفهای همین باشد:
اینکه بعد از مدتی از خودت بپرسی محیطی که در آن رشد کردهام، چه چیزهایی در من ساخته؟
کدام قسمت حاصل محدودیتهایی است که به آنها عادت کردهام؟
کجا یاد گرفتهام مسئولیت بیشتری قبول کنم و کجا فقط یاد گرفتهام مرز نداشته باشم؟
و اگر روز بعد وارد یک جغرافیای مفصلاً متفاوت شوم، چقدر از چیزی که در زمان حاضر به اسم «مدیر محصول بودن» میشناسم، همچنان کار خواهد کرد؟
اما جایی که آن نقش را زندگی کردهایم، بخش بزرگی از مدیر محصولی است که در نهایت میشویم.
من این جنس تجربهها و چیزهایی که در مسیر Product Management (مدیریت محصول) یاد میگیرم را در PMBuzz (پیامباز) هم مینویسم؛ فعلاً یک کانال کوچک تلگرامی برای حرف زدن درباره تجربه واقعی کار در محصول.
شاید کمکم آدمهایی با جغرافیاهای متفاوت آنجا کنار هم جمع شوند.
نویسنده:
محمد جواد عظیم
تاریخ:
پنجشنبه
26 شهريور
1405
ساعت:
17:40