تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «کودکانه» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : داستان تصویری کودکانه کوتاه پری باغچه و آهنگ کودکانه رنگین کمان و نقاشی کودکانه: آموزش کامل با 20 ویدیوی رایگان و 40 نکته و داستان کودکانه راز رنگین کمانها و داستان صوتی کودکانه شانس لی لا و داستان کودکانه پادشاه آرامش و داستان کودکانه شیرکوچولو از چی می ترسید؟ و داستان کودکانه قورباغه باسواد و داستان کودکانه خرس شکمو به دردسر می افتد و قصه صوتی کودکانه میمون پرحرف و داستان کودکانه لوکا، لاک پشت شجاع و داستان کودکانه تله ای برای موش ها و قصه صوتی کودکانه لاک پشت فداکار و داستان کودکانه عضو جدید

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس دسترسی پیدا کنید

داستان تصویری کودکانه کوتاه پری باغچه

قصه کودکانه تصویری پری باغچه پشت باغچه ی خونه ی ما، اون پایین پایین، یه پری خیلی زیبا زندگی میکنه! من اونو یک روز که حسابی حوصله ام سر رفت بود و نمیخواستم توی خونه بمونم، کشف کردم! من از پنجره بیرون رو نگاه کردم! من دیدم که اشعه های خورشید از توی آسمون آبی سر خوردن و به چمن ها تابیدن! و پشه ها و پروانه های کوچولو رو دیدم که توی نور خورشید، بین گل های رز می رقصیدن! آسمون آبی آبی بود و چند تا تکه ابر پنبه ای بالای سقف خونه توی آسمون لم داده بودن! گربه ی قهوه ای من که اسمش طلاییه، روی یک شاخه ی درخت استراحت میکرد و گنجشک ها رو نگاه میکرد! به نظر میومد بیرون از خونه توی باغچه خیلی باحال تر از توی خونه باشه! برای همین من کتابمو گذاشتم توی اتاقم و سریع دویدم از خونه بیرون! اون قدر سریع و تند توی باغچه دویدم که یادم رفت کفش هام رو بپوشم! توی باغچه، چند لحظه توی نور خوب خورشید ایستا...

ادامه مطلب

آهنگ کودکانه رنگین کمان

3.7/5 - (3 امتیاز) متن آهنگ کودکانه رنگین کمان رنگین کمون چند رنگههفت رنگه رنگین کمون چند رنگههفت رنگه بنفش نیلی آبی زردسبز نارنجی قرمز بنفش نیلی آبی زردسبز نارنجی قرمز رنگین کمون چند رنگههفت رنگه رنگین کمون چند رنگههفت رنگه بنفش نیلی آبی زردسبز نارنجی قرمز بنفش نیلی آبی زردسبز نارنجی قرمز ...

ادامه مطلب

نقاشی کودکانه: آموزش کامل با 20 ویدیوی رایگان و 40 نکته

نقاشی کشیدن فقط یک سرگرمی نیست، بلکه ابزاری برای پرورش خلاقیت و مهارتهای مختلف کودکان هم به حساب می آید. اگر متوجه شده اید فرزند دلبندتان استعداد نقاشی دارد و دقیقا نمی دانید باید چطور مسیر پرورش این استعداد را برای او هموار کنید، با مطلب امروز ما همراه شوید. ما همه نکات لازم درباره آموزش نقاشی به کودکان را در اختیارتان می گذاریم. نکاتی که باید موقع آموزش نقاشی به کودکان در نظر داشت 1- درسهای نقاشی باید تا حد امکان ساده و سبک باشند هر کدام از دروس آموزش نقاشی به کودکان باید دو تا سه مرحله داشته باشند. هر چیزی بیشتر از این مقدار جزو مجموعه مهارتهای بچه های بزرگتر از سنین ابتدایی به حساب می آید. پس اگر کودکتان هنوز در دوره ابتدایی است، باید از آموزشهای ساده برایش استفاده کنید. 2- آموزش فرایند محور خلاقیت بچه ها را پرورش می دهد برای آموزش نقاشی به کودکتان از پروژه های باز و فرایند محور استفاد...

ادامه مطلب

داستان کودکانه راز رنگین کمانها

4.4/5 - (51 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات ببینم بچه ها جونم تا حالا دلتون خواسته که کارآگاه باشید؟ به معماها و پیدا کردن جوابشون علاقه دارید؟ اگر حل کردن معما رو دوست دارید این قصه مخصوص شماست. امروز می خوام یک قصه جذاب و شنیدنی براتون تعریف کنم به اسم راز رنگین کمان.. یکی بود یکی نبود. نلی و سام دو تا دوست بودند که با هم همسایه و همکلاسی بودند. خیلی از روزها اونها به خونه هم می رفتند و با هم بازی می کردند. نلی پرانرژی و پرحرف بود و سام آروم و کم حرف.. بیشتر وقتها نلی حرف میزد و سام گوش می داد اما  اونها با همه تفاوتهایی که با هم داشتند دوستهای خیلی خوبی برای هم بودند.. یکی از روزهای تابستونی سام به خونه نلی اومده بود تا مثل همیشه با هم بازی کنند. سام با خودش یک جعبه بزرگ مقوایی آورده بود که به کمک هم یک خونه درست کنند. نلی با دیدن جعبه گفت:” چه جع...

ادامه مطلب

داستان صوتی کودکانه شانس لی لا

4.6/5 - (31 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات این لی لا ئه کفشدوزک ها به خوش شانسی معروفن و لی لا فکر میکرد که واقعا خیلی خوش شانسه. اون برای هر موقعیتی یه وسیله ی شانس داشت! چند تا جوراب خوش شانسی! یه دونه برگ خوش شانسی! یه فنجون شانس! یه دونه قاشق شانس! یه مداد خوش شانسی! یه عدد شانس! و یک آب پاش خوش شانسی. وقتی لی لا  تو مسابقه ی روز ورزش برنده شد، از جوراب های خوش شانسی خودش  تشکر کرد. وقتی که لی لا تو دیکته نمره ی خیلی خوبی گرفت، هورای بلندی کشید و مداد خوش شانسیش رو بقل کرد و و بوسید. و وقتی که بلندترین گلهارو پرورش داد، از آب پاش شانسش که براش خوش شانسی اورده بود تشکر کرد. تا اینکه یک روز اتفاق بسیار هیجان انگیزی توی باغ افتاد. ویلیام داشت دنبال دستور پخت یه کیک خوشمزه می گشت. بلا در حال گشتن و پیدا کردن مواد اولیه بود. و ادی هم داشت...

ادامه مطلب

داستان کودکانه پادشاه آرامش

4.2/5 - (67 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات در یک شهر بزرگ و زیبا گوریلی زندگی می کرد به اسم ماروین. ماروین مثل گوریل های دیگه نبود بچه ها.اون هیچوقت پاهاش رو به زمین نمی کوبید، اون هیچوقت دلش نمیخواست که دعوا کنه و هرگز محکم به سینه ش نمیکوبید و فریاد نمی کشید. ماروین متوجه چیزهایی شده بود که خیلی از گوریلا و مردم از آن غافل بودند و بهشون توجهی نمی کردن. اما پدربزرگش اصلا از کارای ماروین سر در نمیورد. اون می گفت:” وقتی که من هم سن تو بودم خیلی وحشی و خشمگین بودم،پدربزرگت از یه ساختمون بلند بالا می رفت ، با صدای خیلی بلند محکم به سینه ش می کوبید و همه اونو پادشاه صدا می کردن،پس…تو دیگه چه جور گوریلی هستی؟” ” من ماروینم،آروم و ملایمم، من حواس جمع و مواظبم،این چیزیه که من هستم!” “خب..حدس میزنم که اینا باعث بشه ما از این به بعد تو رو پادشاه آرامش صدا کنیم ی...

ادامه مطلب

داستان کودکانه شیرکوچولو از چی می ترسید؟

4.5/5 - (42 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی بود یکی نبود . توی بیشه زار سرسبز شیر کوچولویی بود به اسم ویلی .. ویلی پنجه های تیز و برنده ای داشت که می تونست باهاشون هر کاری بکنه ، همینطور ویلی دهان بزرگی داشت که می تونست بلندترین غرش ها رو بکنه . اون مثل همه شیرهای دیگه شجاع و نترس بود. همه حیوانات جنگل می گفتند که ویلی از هیچ چیزی نمی ترسه ، هیچ چیز! مثلا یک روز که فیل کوچولو از یک عنکبوت سیاه ترسیده بود ویلی سریع عنکبوت رو از اونجا دور کرد! فیل کوچولو با خوشحالی تشکر کرد و گفت:” ویلی تو شجاع ترین حیوونی!” اون نه از ارتفاع و بلندی می ترسید، نه از صدای بلند رعد و برق و طوفان .. اون هیچ وقت از تاریکی و تنها خوابیدن توی اتاقش یا موجودات خیالی که بعضی از شیرکوچولوها شبها بهشون فکر می کردند هم نمی ترسید.. یکی از روزها که ویلی مشغول بازی و گشت و گذار تو...

ادامه مطلب

داستان کودکانه قورباغه باسواد

4.7/5 - (30 امتیاز) تبلیغات افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی بود یکی نبود در یک باغ بزرگ و سرسبز که پر از درختا و گل های زیبا و رنگارنگ بود تعداد زیادی قورباغه در کنار هم زندگی میکردن. در بین این قورباغه ها یه قورباغه ای زندگی میکرد که خیلی تنها بود و هیچ دوستی نداشت بچه ها. همه قورباغه های اون باغ با همدیگه دوست بودن و با هم بازی میکردن اما هیچکدومشون با قورباغه کوچولوی قصه ما دوست نشده بودن و باهاش بازی نمیکردن. به خاطر همینم قورباغه کوچولو خیلی ناراحت و غصه دار بود بچه ها. یکی از از روزا که قورباغه کنار برکه نشسته بود خیلی حوصلش سر رفته بود و از اینکه هیچکس باهاش بازی نمیکرد ناراحت بود به خاطر همین تصمیم گرفت از کنار برکه بره و یه گشتی تو باغ بزنه.قورباغه همینطور که داشت میرفت سرراهش به یه خونه رسید و از پنجره خونه که باز بود پرید تو و زیر تخت خواب یه پسر بچه...

ادامه مطلب

داستان کودکانه خرس شکمو به دردسر می افتد

4.6/5 - (39 امتیاز) تبلیغات افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات روزی روزگاری توی جنگل قصه ها کنار دشت سرسبز ، خانواده خرسی ها زندگی می کردند. کوچکترین عضو خانواده خرسی ها یک خرس تپل و پشمالو بود به اسم جیلی . جیلی عاشق بازی کردن و قل خوردن توی چمن ها و همچنین عاشق غذا خوردن بود. جیلی خیلی پراشتها بود و نمی تونست به راحتی دست از غذا خوردن برداره .. مامان خرسه همیشه بهش می گفت:” جیلی تو روز به روز داری چاق تر میشی .. نباید بیش از اندازه غذا بخوری و باید بیشتر به فکر سلامتیت باشی! ” اما جیلی وقتی غذای جدید یا خوراکی های خوشزه رو می دید نمی تونست جلوی خودش رو بگیره و تند تند شروع به خوردن می کرد .. یکی روز وقتی جیلی مشغول بازی و گشت و گذار توی جنگل بود چند تا خرس رو دید که داشتند درباره یک کندوی عسل بزرگ صحبت می کر...

ادامه مطلب

قصه صوتی کودکانه میمون پرحرف

4.4/5 - (42 امتیاز)   افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یک میمون کوچولو بود به اسم چارلی که خیلی پرحرف بود و زیاد حرف می زد. بر خلاف دوستهاش توی جنگل اون اصلا به نقاشی و ورزش و موسیقی علاقه ای نداشت. چارلی فقط دوست داشت حرف بزنه .. اون هر جایی که میرفت سریع شروع به حرف زدن می کرد. فقط کافی بود کسی سوالی بکنه یا حرفی بزنه بعد دیگه چارلی انقدر حرف می زد و حرف میزد که هم خودش خسته می شد و هم بقیه رو کلافه می کرد.. مامان و بابا و معلمهای چارلی بهش می گفتند :” اینقدر زیاد صحبت نکن، قبل از حرف زدن فکر کن! اگر بیهوده حرف بزنی دچار مشکل میشی و به دردسر میفتی ” اما فایده ای نداشت و باز هم چارلی به پرحرفی هاش ادامه می داد. یکی روز که قرار بود مهمون به خونه اونها بیاد مامان از چارلی خواست ...

ادامه مطلب

داستان کودکانه لوکا، لاک پشت شجاع

3.9/5 - (49 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات توی یک اقیانوس بزرگ و آبی لاک پشت کوچولویی زندگی می کرد به اسم لوکا.  . لوکا عاشق این بود که به همراه گروه لاک پشت هایی که بیشترشون از لوکا بزرگتر و قویتر بودند شنا بکنه.. اون در کنار اونها احساس بزرگی و قدرت می کرد… مثلا وقتی که ماهی کوچولوها با دیدن اونها فرار می کردند یا وقتی که با حلزون ها فوتبال بازی می کردند و برنده می شدند احساس قدرت و شجاعت می کرد. یا وقتی با شیطنت از آب بیرون می اومد و یکی از پرهای اردک رو می کند احساس جسارت می کرد. اما اخیرا لوکا متوجه شده بود که هر جایی میره بقیه حیوانات فرار می کنند و قایم می شند. لوکا از این موضوع ناراحت بود و احساس خوبی نداشت.. برای همین ماجرا رو برای کانی که یک لاک پشت بزرگ و قوی بود تعریف کرد. کانی ...

ادامه مطلب

داستان کودکانه تله ای برای موش ها

4.4/5 - (60 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی بود یکی نبود. توی یک خونه قدیمی که حیاط بزرگی داشت سه تا موش کوچولو زندگی می کردند به اسم های موشی و موشا و موشک . اونها شیطون و بازیگوش بودند و هر روز به همه سوراخ ها و گوشه و کنار حیاط سرک می کشیدند. یکی از روزها که موش ها توی حیاط مشغول بازی و بدو بدو بودند صدای میو میوی گربه ای رو شنیدند. موشی گفت:” این صدای گربه است.. ولی ما که تا حالا توی حیاط گربه ای نداشتیم..” موشا گفت:” حتما از توی کوچه میاد.. ولش کنید بیایید بازیمون رو بکنیم..” موشک که از بقیه باهوش تر  بود گفت:” نه این صدا از بیرون نیست .. انگار از خونه بغلی میاد” بعد با دقت اطراف رو نگاهی کرد و گفت:” همین جا باشید تا من برم سر و گوشی آب بدم و بیام” بعد هم درست مثل موشک به طرف باغچه دوید....

ادامه مطلب

قصه صوتی کودکانه لاک پشت فداکار

4.3/5 - (32 امتیاز)   افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی از روزهای گرم تابستان که آفتاب شدیدی به جنگل می تابید یکی از درختان بلند جنگل بر اثر گرمای زیاد آتش گرفت. آتش خیلی زود به بقیه درختها هم رسید و بخش زیادی از جنگل در اثر آتش از بین رفت. حیوانات جنگل که خونه هاشون رو از دست داده بودند تصمیم گرفتند از جنگل برن و جای جدیدی رو برای زندگی پیدا کنند. صبح روز بعد بیشتر حیوانات جنگل سوخته رو ترک کردند. تنها حیوانی که حاضر نبود از جنگل بره لاک پشتی بود به اسم لاکی . اون دلش نمی خواست سرزمین مادریش رو ترک کنه . اون در جنگل به دنیا اومده بود و بزرگ شده بود و دلش می خواست برای همیشه همونجا بمونه .. حیوانات از لاکی خواستند که همراهشون بره ولی لاکی می خواست همونجا بمونه.. لاکی حالا توی جنگل تنها مونده بود. بیشتر در...

ادامه مطلب

داستان کودکانه عضو جدید و عجیب جنگل

3.5/5 - (32 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات در جنگل هوا رو به تاریکی بود که شیر غرش کنان از پشت بوته ها بیرون پرید و با عصبانیت گفت:” چطور جرات می کنند به جنگل ما نزدیک بشن؟” خرگوش دوان دوان از سوراخش بیرون اومد و گفت:” چی شده شیر شاه؟ چرا انقدر عصبانی هستی؟” شیر که هنوز نفس نفس میزد گفت:” معلومه که عصبانی هستم.. همین الان دو تا شکارچی غیر قانونی رو دیدم که می خواستند وارد جنگل ما بشن.. به محض اینکه من رو دیدند فرار کردند. من هم تا جایی که می شد تعقیبشون کردم که مطمین بشم از اینجا دور شدند” خرگوش با نگرانی گفت:” شکارچی غیر قانونی؟ اینجا چیکار می کردند ؟” شیر گفت:” درست نمیدونم .. ولی فکر کنم درباره یک پانگولین حرف می زدند.. من اصلا نمیدونم اون چی هست..” خرگوش یه کم فکر کرد و گفت:” پانگولین ها همون مورچه...

ادامه مطلب

داستان کودکانه مسابقه تابستانی

4.3/5 - (30 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات کم کم تابستان گرم از راه می رسید و بچه های قصه ما که اسمشون بود جیم ، آنی و رز به تعطیلات تابستانی نزدیک می شدند. اونها همیشه تابستانها به خونه مادربزرگ که در روستای سرسبزی زندگی می کرد می رفتند و کلی بهشون خوش می گذشت. بالاخره آخرین روز مدرسه از راه رسید و وقتی بچه ها به خونه برگشتند خوشحال و هیجان زده به مامان گفتند:” مامان بالاخره تعطیل شدیم.. کی میریم خونه مادربزرگ؟” مامان خندید و گفت:” می تونیم فردا صبح به طرف روستا حرکت کنیم .. ولی باید یک قولی بهم بدید” بچه ها گفتند:” چه قولی؟” مامان گفت:” باید بهم قول بدید که مادربزرگ رو اذیت نکنید، به حرفهاش گوش بدید و با بقیه بچه های روستا هم به خوبی رفتار کنید” آخه راستش جیم و آنی و رز گاهی وقتها کارهایی می کردند ...

ادامه مطلب

قصه صوتی کودکانه سوفیا و راز خنده های شبانه

4.3/5 - (35 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات صبح یکی از روزهای تابستانی بود که مامان با مهربونی گفت:” سوفیا ، دخترم بیدار شو .. صبح شده” سوفیا با خواب الودگی لای چشمهاش رو باز کرد و گفت:” مامان ! چرا انقدر زود باید از خواب بیدار بشم؟ من هنوز خوابم میاد !” مامان نگاهی به ساعت کرد و گفت:” سوفیا جان ساعت 9 صبحه، اصلا زود نیست .. خیلی وقته که خورشید توی آسمونه .. من و پدرت از 6 صبح بیداریم”  سوفیا به زور از تخت خوابش بیرون اومد و گفت:” من دوست دارم بازم بخوابم ..” و با میلی رفت که دست و صورتش رو بشوره .. آخه بچه ها سوفیا عادت داشت که شبها دیر می خوابید و صبح ها هم دیر از خواب بیدار می شد. اون حتی بعد از بیدار شدن هم دلش نمی خواست از تختش بیرون بیاد و تا مدتها با خواب آلودگی توی تختش می موند.. مامان همی...

ادامه مطلب

داستان کودکانه یک دردسر شیرین

2.7/5 - (82 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی بود یکی نبود در یک جنگل زیبا و قشنگ و بابی که یک توله خرس بامزه و پر انرژی بود به همراه پدر و مادرش توی یک کلبه ی زیبا زندگی می کرد. اون روز بابی خرسه مشغول دیدن سایت اینترنتی فروش عسل از روی لب تاپ پدرش بود.اون یک فروشگاه خیلی معروف آنلاین بود که توی اینترنت عسل می فروخت. توی این سایت پر بود از عکس های اشتها آور و خوشمزه  کندوهای عسل که چیک چیک داشت از اونا عسل می چکید و پر بودن از عسل های خوشمزه و شیرین.در سمت چپ صفحه لیست عسل با طعم ها و مزه های مختلف نوشته شده بود: توت فرنگی ، گیلاس ، انبه ،آناناس ، نعناع،گل سرخ و میوه های مخلوط. بابی یه نگاهی به لیست کرد و با خودش گفت :...

ادامه مطلب

داستان کودکانه پرستو و درختان همیشه سبز

3.6/5 - (10 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات پرستو و درختان همیشه سبزروزهای آخر پاییز بود و کم کم زمستان از راه می رسید. پرستوها خودشون رو آماده می کردند که به مناطق گرمسیر جنوبی کوچ کنند تا از سرمای زمستان در امان باشند. اما در این بین پرستوی کوچکی بود ک بکی از بالهاش شکسته بود و نمی تونست به خوبی پرواز کنه.. پرستوها باید کوچ می کردند و نمی تونستند منتظر پرستوی کوچک بمونند.یک روز صبح همه پرستوها آماده پرواز شدند و به پرستوی کوچک گفتند:” هوا داره کم کم سرد میشه و ما باید قبل از برف و باران به سمت جنوب پرواز کنیم.. تو نمی تونی با ما بیای؟” پرستو کوچک آهی کشید و گفت:” نه من با این بال شکسته نمی تونم پرواز کنم.. همین جا می مونم ..” پ...

ادامه مطلب

قصه کودکانه جوجه تیغی ای که تیغهاش رو دوست نداشت

4.6/5 - (9 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات جوجه تیغی ای که تیغهاش رو دوست نداشت یکی بود یکی نبود. توی بیشه زار سرسبز کنار درخت چنار بلند جوجه تیغی کوچولویی زندگی می کرد به اسم جیمی . جیمی عاشق دویدن و بازی کردن و رقصیدن بود. اما چیزی که باعث ناراحتی اون می شد تیغ های تیزی بود که روی بدنش بود. اون دلش می خواست به راحتی بازی کنه و هرجایی که دلش می خواد بره ولی تیغ های پشتش اجازه نمی داد که اون به اندازه کافی از بازی هاش لذت ببره.. یک بار که جیمی به پارک رفته بود وقتی که می خواست الاکلنگ سواری بکنه هیچ کدوم از حیوانات حاضر نبودند که با جیمی بازی کنند. اونها می گفتند که تو تیغ تیغی هستی و ما ازت می ترسیم و نمی خواهیم بهت نزدیک بشیم....

ادامه مطلب

داستان کودکانه شیرشاه لجباز

4.1/5 - (67 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی بود یکی نبود توی جنگل قصه ما شیرشاه که پادشاه جنگل بود خیلی لجباز و سرسخت بود. اون وقتی تصمیم می گرفت کاری رو انجام بده باید هر طور که بود اون رو انجام میداد و به نتیجه اون کار فکر نمی کرد و به خاطر این عادتی که داشت خیلی از اوقات توی دردسر میفتاد و حسابی گرفتار میشد. فیل که وزیر و دستیار شیرشاه بود همیشه نگران این عادت پادشاه بود. یک روز وقتی که فیل به دیدن شیرشاه رفته بود اون رو دید که زیر درختی نشسته بود و به آسمان خیره شده بود. فیل گفت:” جناب شیر به چه چیزی نگاه می کنی؟”  شیر شاه گفت:” دارم به موضوعی فکر می کنم..” فیل که می ترسید شیرشاه دوباره فکرهای عجیب و غریبی داشته باشه...

ادامه مطلب

داستان کودکانه خداحافظ مگس مزاحم

4.5/5 - (27 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات بعضی از روزها روزهای خیلی خوبی هستن،آروم، پر از آرامش و شادی. خوکی قصه ی ما هم احساس خوبی داشت و داشت یک روز خوب و آروم رو سپری می کرد.خوک فقط به چیزهای مورد علاقه اش فکر می کرد.آفتاب، رنگین کمون و احساس خنکی گل تو یک روز گرم تابستونی.خوکی قصه ی ما تو همین فکرا بود که ناگهان سرو کله ی یک مگس مزاحم پیدا شد. مگس مزاحم اول دور بینی خوک چرخید و وزوز کرد، بعد به سمت گوش های خوکی رفت و اونجا هم  شروع کرد به وزوز کردن. قبل از اینکه خوک متوجه مگس مزاحم بشه ، از اینهمه صدای وزوز حسابی  کلافه و عصبانی شده بود.خوک دیگه به آفتاب و رنگین کمان و احساس خنکی گل تو یک روز گرم تابستونی فکر نمی کرد،...

ادامه مطلب

داستان کودکانه ده تا عروسک نرم توی تخت خیلی زیاده

3.7/5 - (22 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات   یکی بود یکی نبود ، شب شده بود و هنریتا عروسک های نرم و پشمالوی وقت خوابش رو توی تختخواب، کنارش چیده بود ، اون عروسکاش رو خیلی دوست داشت اونا واقعا بغل کردنی و بامزه بودن .خرس غر غرو ،گربه پشمالوی تپل ،خرگوش صورتی نرمالو،فیل آبی با گوشای بزرگ،شیر پشمالو ،زرافه ی شل وخمیده ،عروسک پارچه ای قشنگش ،موش کوچولوی جیر جیرو ،  میمون وول وولکی و پیچ پیچی و الاغ کوچولوی نرم خاکستری.بله بچه ها اینا ده تا عروسک های هنریتا بودن که موقع خوابیدن اونا رو با خودش به رختخواب  میبرد.انقدر تعداد اسباب بازی های نرم و بغل کردنیش زیاد بود که فضای کمی برای خودش توی تخت باقی مونده بود ، تقریبا دیگه هیچ ...

ادامه مطلب

داستان کودکانه عملیات نجات بچه آهو

3.8/5 - (27 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها   Your browser does not support the audio element. روزی روزگاری در یک دشت بزرگ سرسبز گله ای آهو زندگی می کردند. آهو ها هر روز صبح به وسط دشت می اومدند و می دویدند و غذا می خوردند. میون آهوها آهو کوچولوی بازیگوشی هم بود به اسم حنایی ، که همیشه دوست داشت به این طرف و اون طرف سرک بکشه و چیزهای جدید رو کشف کنه.. یک روز که گله آهو ها به وسط دشت اومده بودند و مشغول گشت و گذار و پرسه زدن بودند حنایی چشمش به پروانه رنگارنگی افتاد که روی گلها پرواز می کرد. پروانه بالهای خال خالی داشت و توجه حنایی رو به خودش جلب کرده بود. حنایی نزدیک پروانه شد تا از نزدیک اون رو ببینه ، پروانه بال زد و روی گل دیگه ای نشست، حنایی همینطور دنبال پروانه از این گل به اون گل می رفت...

ادامه مطلب

قصه کودکانه قهرمان کوهستان

3.6/5 - (18 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. بوبو روباه کوچولوی قصه ما خیلی هیجان زده بود ،روز بعد قرار بود مسابقه بزرگ قهرمان کوهستان برگزار شود که قویترین حیوانات و شجاع ترین و دلیرترین مردم در اون شرکت می کردن. بوبو می خواست مسابقه رو ببینه و مشهورترین و معروف ترین قهرمان های دنیا رو ملاقات کنه .اون نقشه راه رو به دقت مطالعه کرد.مسابقه در زمین های بالای کوهستان جایی که بوران جغده زندگی می کرد برگزار می شد.بوبو روز بعد سفری طولانی در پیش داشت. اون شب بوبو تا نصفه های شب نتونست بخوابه.اون به قله کوهستان که در دور دست بود نگاه می کرد و به مسابقه فکر می کرد.بوبو ذلش می خواست که زود زود صبح بشه. بالاخره خورشید طلوع کرد و صبح فرا رسید ، بوبو ...

ادامه مطلب

قصه صوتی کودکانه یک پازل غول پیکر

امتیاز دهید برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. یکی بود یکی نبود. تابستان بود و تعطیلات تابستانی بچه ها شروع شده بود. یکی از روزها معلم هنر از بچه ها خواست که به  مدرسه بیان تا با هم یک کار جالب انجام بدن. بچه ها که دلشون برای مدرسه و کلاس هنر خیلی تنگ شده بود با ذوق و شوق به مدرسه رفتند. اونها حسابی هیجان زده بودند تا بدونند قراره چه کاری انجام بدن. خانم معلم گفت:” بچه های عزیزم امروز قراره همگی به کمک هم یک کار گروهی انجام بدیم” بعد به تابلوی قدیمی مدرسه که بالای در ورودی قرار گرفته بود اشاره کرد و گفت:” همونطور که می بینید این تابلوی خوشامدگویی مدرسه حسابی کهنه و قدیمی شده ، ما تصمیم گرفتیم که به کمک شما بچه ها تابلوی جدید مدرسه رو درست بکنیم…” بچه ها ب...

ادامه مطلب

داستان کودکانه خانه جدیدی برای جغد

4.5/5 - (44 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. یکی بود یکی نبود . روی یک درخت چنار بلند و سرسبز کلی پرنده زندگی می کردند. طوطی، گنجشک ، بلبل ، چکاوک و کلی پرنده دیگه ..صبح که میشد و خورشید طلوع می کرد پرنده ها هم بیدار می شدند و شروع به آواز خوندن می کردند. یکی از روزها جغد پیری که کل شب رو پرواز کرده بود و از یک جنگل بارانی خودش رو به این جنگل رسونده بود روی درخت چنار نشست و تصمیم گرفت که اونجا بمونه و کل روز رو بخوابه .. جغد تازه به خواب رفته بود که صدای آواز پرندگان بلند شد. جغد از خواب پرید و با ناراحتی گفت:” چرا انقدر سرو صدا می کنید بگذارید من بخوابم!” پرندگان به تعجب به اطراف نگاه کردند و چشمشون به جغد پیر افتاد.. طوطی با تعجب گفت:” این جغد پیر...

ادامه مطلب

قصه کودکانه ببری آشپز می شود

4.3/5 - (25 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. روزی روزگاری توی جنگلی سرسبز و زیبا ببرکوچولویی زندگی می کرد که عاشق آشپزی کردن بود. اون عاشق درست کردن غذاها و کیک های خوشمزه بود. یک روز ببر کوچولو تصمیم گرفت خوراکی هایی که درست می کنه رو به جنگل ببره و بفروشه. اون با لوبیا سبزهایی که داشت چند تا پیراشکی درست کرد و اونها رو توی چرخ دستی کوچیکی گذاشت و برای فروش به کنار رودخانه برد. بوی پیراشکی های خوشمزه توی هوا پخش شد و به مشام آهو کوچولو رسید. اون از دور نگاهی به ببر و چرخ دستی اش کرد. خیلی دلش می خواست از اون پیراشکی های خوشمزه بخوره ولی راستش اون جرات نمی کرد به ببر نزدیک بشه .. آخه هر چی باشه اون آهو بود و از ببرها می ترسید.. نزدیک ظهر شده بود...

ادامه مطلب

قصه صوتی کودکانه دنیسا و خاطره خوب آرایشگاه

4/5 - (2 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. سلام مثل بهاره ، گل و شکوفه داره عطر قشنگ دوستی همراه خود میاره سلام و صد تا سلام به عزیزای دلم.. دخترها و پسرهای گلم.. امیدوارم که هر جا هستید سالم و سرحال و خندون باشید.. میخوام براتون یه قصه جالب و شنیدنی تعریف کنم امیدوارم که از این قصه خوشتون بیاد. یکی بود یکی نبود زیر آسمون آبی و بی انتها، توی یکی از خونه های باصفای شهر دختر کوچولویی به اسم دنیسا به همراه مامان و باباش زندگی می کرد. دنیسا خانوم قصه ما 5 سالش بود، مهربون بود و پرانرژی با موهای بلند فرفری.. یکی از روزهای قشنگ خورشید خانوم از خواب بیدار شده بود و موهای طلایی رنگ و پر نورش رو به آرومی شانه میزد و همه جا رو آفتابی می کرد. خورشید خانوم از ا...

ادامه مطلب

داستان کودکانه تولو و بولو

2.3/5 - (3 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در یک جنگل زیبا و سرسبز دو تا خرگوش دوقلو به نام های تولو و بولو در کنار هم زندگی میکردن. جنگل پر از حیوانات وحشی بود.اما تولو و بولو یه خونه خیلی محکم و قوی برای خودشون ساخته بودن و توی اون خونه با خیال راحت زندگی می کردن.در یک عصر سرد زمستونی ، دوقلوها داشتن با آتیشی که روشن کرده بودن خودشون رو گرم می کردن که کسی در خونه شون رو زد. یعنی کی بود عزیزای دلم ؟ بله بچه ها اون گرگه بزرگ بود. گرگ با صدای بلند گفت :” من دارم از سرما یخ می زنم،لطفاً در رو کمی باز کن تا من بتونم حداقل دمم رو گرم کنم. من به شما آسیب نمی رسونم. قول میدم.”بچه ها تولو و بولو خرگوشهای مهربان و با محبت...

ادامه مطلب

قصه کودکانه دست از تلاش برندار جوزفین

4.1/5 - (24 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. جوزفین پنگوئن کوچولوییه که در سرزمین های همیشه یخ زده و برفی زندگی می کنه.سرزمین هایی که حتی تو تابستون هم برفی و یخ زده هستن بچه ها.پنگوئن های زیادی اونجا زندگی میکنن ولی جوزفین بیشتر وقت خودش رو با بقیه حیوونا میگذرونه.دوستان جوزفین بازی های هیجان انگیز زیادی بلدن.خرگوش های قطبی که دوستای جوزفین بودن به اون اسکی روی یخ یاد دادن و جوزفین از اینکه می دید چقدر یادگیری این بازی آسونه تعجب کرده بود. بعضی موقع ها بعد از یک مسابقه اسکی سرعت روی یخ، اونا از روی کوه های یخی سر می خوردن و داخل آب شیرجه میزدن تا خنک بشن.این کار خیلی برای اونا هیجان انگیز بود.دوستای جوزفین همه جور کاری می تونستن انجام بدن و جوزف...

ادامه مطلب