صفحه اصلی درباره ما
تازه‌ترین مطالب
دنبال کنیدآتناخواندن ۹ دقیقه·۷ ساعت پیشاگر متنی عنوانش "من " باشد، در زمان حاضر این یکی است.هنوز دوازده ساعت نشده، دستم به کیبورد عادت ندارد و کم خوابیده ام. در
مطالب منتخب

نبض پیامک ایران

دنبال کنیدآتناخواندن ۹ دقیقه·۷ ساعت پیشاگر متنی عنوانش "من " باشد، در زمان حاضر این یکی است.هنوز دوازده ساعت نشده، دستم به کیبورد عادت ندارد و کم خوابیده ام. در
مطالب جدید

تازه‌ترین نوشته‌ها و مطالب منتشرشده را دنبال کنید

آرشیو مطالب

مطالب گذشته را بر اساس آرشیو و دسته‌بندی مشاهده کنید

آخرین مطالب

#

اگر متنی عنوانش "من " باشد، امروز این یکی است. -

دنبال کنیدآتناخواندن ۹ دقیقه·۷ ساعت پیشاگر متنی عنوانش "من " باشد، در زمان حاضر این یکی است.هنوز دوازده ساعت نشده، دستم به کیبورد عادت ندارد و کم خوابیده‌ام. در واقع به جای هشت ساعت، هفت ساعت و نیم خالص خوابیدم. البته به یاد دارم که در کرانه صبح یکبار چشم از هم باز کردم. غریب است. این نوع نوشتن را می‌گویم. انگار اولین باری است که دستم را روی حروف می‌کشم؛ وقتی صداها در سرت تن و گردن می‌آویزند نمی‌دانی کدام را به عرصه جهان بیرون راه بدهی.

داشتم می‌گفتم، هنوز دوازده ساعت نشده. شاید هم چند ماهی شده باشد. شاید یک سالی، شاید دو سه سالی. شاید اصلا آغاز نشده باشد که بخواهد اتمامی داشته باشد. به راستی آیا احساس اتمامی دارد؟ یا آغازی. من معتقدم که انسان با هر آنچه باید حس کند متولد می‌شود؛ هرچقدر هم که خودت را بپوشانی و به کنار بکشی، از ظرف احساسات خودت خلاص نمی‌شوی.

می‌دانم که باید بنویسم، اگر ننویسم احساسات ته‌نشین و غلیظ می‌شوند. زمین گیرم می‌کنند. اگر بتوانم سیر منطقی کلمات را پشت هم ردیف کنم و وسط مسط‌هایش چندباری هم در را به شوخی و خنده باز کنم، شاید راه نجاتی باشد. این را در کتاب خوانده‌ام، اگر چیزی رو بگویی و بدتر از آن بدهی مردم بشنوند و بخوانند لاجرم به آن معتقد می‌شوی. اما این بار لعنتی آنقدر سنگین است که مغزم را هم زیر خودش له می‌کند. احساسش مثل لحاف-سنگین-دوخت-دست-مادربزرگ می‌ماند، گرم است و انگار تو را از تمام دنیا جز خودت جدا می‌کند. احساسش آنقدرها هم بد نیست، اما اینجا چله تابستان است و من نفسم زود بند می‌آید.

هی می‌خواهم در لفافه بگویم، که اگر صریح باشد دیگر چه نیاز به کلمه دارد. فکر کن آنقدر بخت‌برگشته باشی که حتی نتوانی غمت را به زبان بیاوری. که اگر غمت زبان‌سوز خود و گوش‌سوز عام نبود اصلا ریشه نمی‌کرد که حالا بخواهد جوانه‌ای زده و میوه هم بدهد. میوه‌اش تلخ و شیرین است؛ یعنی آنقدرها هم بد نیست، همین آن را افتضاح می‌کند. شور است و گس و تلخ و ترش و میانه‌اش یک بی‌طعمی خاصی دارد. وقتی گفتم شیرین منظورم همین بود. می‌ترسم که زهر آنقدر خودش را به گیاهم خورانده باشد که زبان من از رسوخ آن سِرّ و بی‌حس شده باشد، وگرنه میوه که فقط شور است و گس و تلخ و ترش.

هیچ کلمه‌ای در سرم پرسه نمی‌زد، که بخواهد جمله هم بشود. دیشب اولین شبی بود که مجبور نشدم قبل از خواب روی نفس‌هایم تمرکز کنم تا افکار دست از سرم بردارند. فقط چشمانم را بستم و خوابیدم. اگر بخواهم فکر کنم، نمی‌دانم کارم به کجا خواهد رسید. اگر بخواهم وجود داشته باشم احتمالا خواهم مرد. کاش منظورم ضمنی بود، اما فکر کنم اگر بخواهم ناراحت باشم احتمالا برای واقعی بمیرم. پس بیدار شدم، پنکیک و شیر موز و چای و بعدش هم املت خوردم. فعلا که حالم خوب است. تازه چند وقت است که می‌فهمم وقتی می‌گویند اضافه وزن مسئله روانی‌است منظورشان چیست.

این اولین بار نبود، من هر بار به همین وضع میافتم. بار قبلی نامه نوشتم، بار قبل ترش خودم را در کنج خانه‌ای جا دادم و گریستم. گریه با طعم C10H14N۲. بعدش هم بلند شدم و رفتم خوابگاه و سعی کردم دیگر خیلی به آن فکر نکنم. بار قبل ترش گریه کردم، در همین خانه بودم. بعدش هم رفتم دوچرخه سواری، در آن ماهر نیستم و حتی حالم بدتر هم شد. بار قبل‌ترش، و فکر کنم اولین بار، بازهم همینجا بودم، نیمه‌شب‌ها از خواب می‌پریدم و اشک صورتم را خیس می‌کرد. شاید اصلا بار واقعی همان‌جا بود. بعدش دیگر همان تئاتر را دوباره و دوباره از نو رقصیدیم.

نفس عمل ایرادی ندارد. آنقدر خودخواه و مغرور و خودبین و پسند هستم که بگویم اصلا خیلی خوب شد. حالا می‌روم زندگی‌ و جوانی‌ام را بکنم. ولی دلایلی که چشت آن به صف شده‌اند را دوست ندارم. به خودم که نگاه می‌کنم، نمی‌شود فقط چون کمی دستمان خالی بود و علایقمان بهم نمی‌خورد و ارزش‌هایمان فرق داشت و خانواده راضی نبوند و جامعه به ما سنگ می‌زد و خدا هم دوستمان نداشت بخواهیم عشق را بدهیم. شاید هم همه‌اش همین است. زورمان به دنیا نمی‌رسید. تراژدی. ولی مگر جز عشق کدام یک از این‌ها واقعی بود؟ پول که توهم اعتبار است و دهان مردم را که نمی‌توان بست و خدا کیست اگر من نیستم و تو نیستی.

خوب است. حالا می‌توانم عادی زندگی کنم. مثل اکثریت. حرفی برای فروخوردن و نگاهی برای دزدیدن و قلبی برای سرزنش ندارم. اما مگر عادی و من در یک جمله جا می‌شویم؟ باید یادش بگیرم. از نو یاد بگیرم که آدم عادی معمولی دوست‌داشتنی قابل‌قبول و اعتماد چطور باید باشد. ولی مگر کمال به دیوانگی نبود و بعد از آن نباید هیچ باشد. جوانم و اگر مریضی نگیرم، گلوله‌ای در فرق سرم نخورد، یک روز در گوه پایم نلغزد، ماشین‌های اطرافم بی‌احتیاطی نکنند، کسی تصمیم نگیرد در نوشیدنی‌ام سم بریزد، مورد خفت‌گیری منجر به مرگ واقع نشوم و قحطی هم نیاید احتمالا دست کم پنجاه سال دیگر عمر کنم. وقت هست برای درس و کار و پرواز و بازهم درس و کار و شاید دوست داشتن. ولی خب که چه بشود.

آیه یاس نمی‌خوانم، که برگ درختان سبز خودش برای ما سوره یاس است. قرار هم نیست بمیرم. تازه یاد گرفتم برای روز بعدیم ذوق داشته باشم. این را هم به خودم یاد دادم. از وقتی که پا به سن گذاشته‌ام، یعنی سنم دو رقمی شد، همه چیز را در سایه مرگ دیده‌ام. حالا فقط کم کم دارم می‌فهمم که سایه مرگ هرچند سیاه، اما خنک هم هست. می‌شود در زیرش نشست و هنوز چیزی برای لذت بردن پیدا کرد.

به این فکر می‌کنم که وقت هست، کلی کار برای انجام دادن و امید برای چسبیدن و نمی‌دانم خاطره برای پوشاندن و شخص برای بودن. می‌توانم بروم تراپی، کتاب بخوانم، دوست پیدا کنم، محیطم را عوض کنم، زبانی که به آن به تو عشق می‌ورزیدم را فراموش و از نو زندگی کنم. فقط نمی‌فهمم ارزش زندگی در چیست اگر تو هم در آن نباشی. امیدوارم کشفش کنم. از شرق تا غرب و از آتئیست‌ها تا فرقه‌های خودفدای مذهبی، همه می‌گویند زمان داروست. من هم سر می‌سپارم. می‌گذارم بگذرد، اگر دروغ گفته باشند، قیامت یقه تک‌تکشان را خواهم گرفت.

این روزها به ماهیت زندگی خیلی فکر می‌کنم. اصلا یعنی چی که سیاره‌ای وجود دارد معلق در بی‌نهایت و تازه رویش چندتا موجود دوپای خودخواه و احمق هم گذاشته‌اند که هر روز صبح بیدار شده و جهان را درک می‌کنند . اگر خوش‌شانس باشند می‌توانند اثری هم روی آن بگذارند. نمی‌دانم، یکدیگر را بکشند و لشکرکشی کننند و قلب‌ها بشکنند و به خیال خود آرمان‌های جاوید را به عرصه حضور آورده و دیگر هم‌نوعان خود را به چشم پست دیده و خدایی خلق کنند که همواره و حتی در بزرگترین جنایات هم مثل کوه پشتشان ایستاده و فریاد می‌کشد بریز. خون و اشک بیشتری بریز که به حق تو پیروزی. که چه بشود. انگار می‌خواهیم چقدر زندگی کنیم. که هی مردم می‌روند بچه میاورند تا ازشان اثری بماند و آن بچه هم باز بچه بیاورد و بچه‌اش هم بچه بیاورد و آنقدر پیش برود تا دست آخر اقلیمی که در تلاش برای زنده ماندن و همه چیز داشتن زجه‌اش کردیم به پا خیزد و همه‌مان را از روی زمین بردارد. هرچند ما که از این چرخه مستثنی بودیم. این حتی اعصابم را بدتر هم بهم می‌ریزد، که اگر برای انگیزه زیستی نه، پس دقیقا کارکرد این آتش و تمنا چه بود.

تا دیروز فکر می‌کردم که تنها چیزی که با خودم می‌توانم به جهان پسین ببرم عشق است، حالا و البته شاید فعلا، دیگر همین را هم نمی‌توانم. در دنیایی چنین ناعادلانه سودای مقصود و هدف در سر داشتن دیوانگی‌است، اگر نگویم سادگی و بلاهت. شاید باید داستان بنویسم، آدم‌ها را سرگرم کنم، چیزی کشف کنم، مهربان باشم، بفهمم و امید بدهم. هرچند خودم خیلی میانه خوبی با آن ندارم و یک جورهایی به دیده اشمئزاز او را می‌نگرم. فکر کنم بین من و امید یک جور ازدواج اجباری صورت گرفته باشد و آنقدرها هم از هم بدمان نمی‌آید که بخواهیم طلاق بگیریم. او هست و من هم هستم و گاهی پایمان به هم می‌پیچد. چه کنم دیگر، این هم یک بدبختی.

عمیقا دلم می‌خواهد هنوز هم بتوانم به مفهوم عشق باور داشته باشم. اما در زمان حاضری ها اسم آن را می‌گذراند مووآن نکردن. اینطوری هم نیست، فقط دوست دارم چشمی برای دیدن و ذهنی برای تصور کردنش داشته باشم. هرچند احتمالا قرار است از فرط حسادت بترکم، بازهم نمی‌خواهم باور کنم که این کلمه‌ای که خودش به ذات سهل‌ممتنع است واقعا در جایی بیرون از شعر و رنج وجود ندارد.

ولی خب، برای من نشد. یا حالا نشد. شاید هم شد. می‌گویند هر چیزی تاریخ انقضا دارد. حتی قراردادها را هم می‌شود بدهی موریانه بخورد. نمی‌دانم درباره اسمارت کانترکت‌ها هم کاربردی دارد یا نه؛ به هر حال. اگر چیزی بوده پس یعنی بوده. و اگر زندگی از لحظات است و نه گذشته و نه آینده هیچ یک وجود ندارد پس یعنی هر چیزی که بوده تمام و کمال بوده و من که باشم که بخواهم از چنین فاصله دوری درباره آن لحظات نظر بدم. اگر هیچ چیز نمی‌ماند پس یعنی همه چیز در نوع خودش ابدی است.

یک جورهایی خوشحالم. چندبار گفته و از زیرش در رفته‌ام. اما خوشحالم که توانستم دست بر پوستین راز خلقت بکشم. از تمام بارهایی که قلبم را جای مغز و روحم را جای عقلم گذاشته‌ام کوچکترین پشیمانی ندارم. بمیرم یا زنده بمانم، قرار نیست شرمنده شوم. یا پشیمان. یا حسرت بخورم که چرا محکم‌تر نگه نداشتم. عمرش به سر آمد، اصلا همین که از اول خط سرنوشتمان برای روزهایی بهم وصل شد هم خودش برای خودش یک پا معجزه‌است. فکر کنم دنیا می‌خواست بگوید "ببین. این هم همان است که همه می‌گویند. حالا برو پی زندگی‌ات" مرا تا لب جوی برد و گذاشت جرعه‌ای هم بنوشم. همان حالا حالاها سیرابم می‌کند. باشد، من که باشم که در مقابل قادر مطلق حرفی بزنم و شکوه‌ای داشته باشم. اما خودمانیم، عجب نامردی هستی ها.

فکر کنم اگر از این گذر کنم دیگر چیزی نمی‌ماند که مرا به اسارت بکشد. هرچند، خوشا اسارتی که در چنگ تو بود؛ مانند مرگ و بیماری و وقتی که بوی خوب غذا در واقع از خانه همسایه بلند شده، جدایی هم یکی از فلاکت‌های هستی‌است. هرچند، امیدوارم کمتر کسی، حداقل به دلایل من، به آن دچار شود، اما گریزی نیست. همانطور که از بودن گریزی نبود.

در دنیا چیز خوب هم کم نیست، حداقل سرت را گرم می‌کنند و چون تو موجودی جادوانه نیستی پس لحظات حواس‌پرتی و سرگرمی‌ات هم در حد خودت واقعی‌اند. یا دست کم وجود دارند. اصلا چه کسی تعیین می‌کند، می‌توان همه عمر را به خیال مشغول بود و خود را گول زد که این همان است که باید باشد، که اگر نبود که نمی‌شد خیال کرد. خب دیگر؛ فکر کنم عنان خیلی وقت است که دیگر در انگشتانم نیست.

نمی‌دانم کسی این متن را می‌خواند یا نه، یا تا انتها می‌خواند یا نه. هرچقدر بنویسم تمام نمی‌شود. اما چشم‌های سنگین و سرم خالیست. به رسم خودم این احساسات خصوصی را در معرض دید عموم می‌گذارم. مرض دارم. این هم یک بدبختی دیگر است.