تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «قصه» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : راهیابی ۶۰ قصه‌گو به مرحله نهایی جشنواره لرستان و البرز میزبان مرحله استانی جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی و ذهن کودکان آماده ساختن قصه‌های فانتزی و نو است/ در سینما و تئاتر به تکرار افتاده‌ایم و «ساعت آبی قصه و نمایش» در خانه قصه و قصه برای کودکان مهد کودک و قسمت دهم : قصه ی امید و هما / پدر هما چترش را روی خانه ی امید پهن کرد ! و قسمت نهم : قصه ی وکیل شهرستانی/ امید با یادداشتی روی یخچال از هما جدا شد! و قسمت هشتم : قصه ی وکیل شهرستانی/ تهمت های هما به امید در حضور حسین ! و قصه صوتی صدای بوم بوم

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت تبریک سال ۱۴۰۰ + اس ام اس، متن و عکس دسترسی پیدا کنید

راهیابی ۶۰ قصه‌گو به مرحله نهایی جشنواره لرستان

https://ibna.ir/x6DPT ۱۹ آذر ۱۴۰۴ - ۱۵:۳۰ کد مطلب 544580 استان‌ها / لرستان صفحه اصلی استان‌ها لرستان چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۴ - ۱۵:۳۰ مدیرکل کانون پرورش فکری لرستان عنوان کرد؛ راهیابی ۶۰ قصه‌گو به مرحله نهایی جشنواره لرستان لرستان - مدیرکل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان لرستان با اشاره به ثبت‌نام و شرکت بیش از ۱۶۰۰ نفر در بیست‌وهفتمین جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان در لرستان گفت: ۶۰ شرکت‌کننده به مرحله نهایی این رویداد راه یافتند. به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ا...

ادامه مطلب

البرز میزبان مرحله استانی جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی

https://ibna.ir/x6DQ4 ۱۹ آذر ۱۴۰۴ - ۱۹:۲۸ کد مطلب 544588 استان‌ها / البرز صفحه اصلی استان‌ها البرز چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۴ - ۱۹:۲۸ ۲۵ و ۲۶ آذرماه برگزار می‌شود؛ البرز میزبان مرحله استانی جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی البرز - مدیرکل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان البرز گفت: البرز میزبان مرحله استانی بیست و هفتمین جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی است. به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در کرج، زینب عاشری صبح چهارشنبه در جلسه هم‌اندیشی شورای فرهنگی با اشاره به برگزاری مرحله استانی بیست...

ادامه مطلب

ذهن کودکان آماده ساختن قصه‌های فانتزی و نو است/ در سینما و تئاتر به تکرار افتاده‌ایم

https://ibna.ir/x6DN4 ۱۸ آذر ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۵ کد مطلب 544490 استان‌ها / همدان صفحه اصلی استان‌ها همدان سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۵ کوروش نریمانی: ذهن کودکان آماده ساختن قصه‌های فانتزی و نو است/ در سینما و تئاتر به تکرار افتاده‌ایم همدان _ کوروش نریمانی نویسنده، کارگردان و فیلمنامه‌نویس گفت: کودکان از قصه‌های مذهبی و شاهنامه گرفته تا قصه‌های روزمره را نقد می‌کنند و ذهنشان آماده ساختن قصه‌های فانتزی و نو است، در حالی که ما در سینما و تئاتر به تکرار افتاده‌ایم، چون تخیل نمی‌کنیم. به گزارش خبرنگار خب...

ادامه مطلب

«ساعت آبی قصه و نمایش» در خانه قصه

https://ibna.ir/x6DL4 ۱۶ آذر ۱۴۰۴ - ۱۱:۱۳ کد مطلب 544392 کودک و نوجوان صفحه اصلی کودک و نوجوان یکشنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۴ - ۱۱:۱۳ در ادامه مسیر «ساعت آبی شعر» برگزار می‌شود؛ «ساعت آبی قصه و نمایش» در خانه قصه «ساعت آبی قصه و نمایش» در خانه هوشنگ مرادی کرمانی برگزار می‌شود. به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، کارگاه «ساعت آبی قصه و نمایش» با محوریت تسهیل‌گری کتاب کودک و تقویت مهارت‌های اجتماعی و روان‌شناختی کودکان ۷ تا ۱۱ سال از ۱۷ آذر در «خانه قصه» (خانهٔ هوشنگ مرادی کرمانی) برگزار می‌شود. این کارگاه ...

ادامه مطلب

قصه برای کودکان مهد کودک

2/5 - (1 امتیاز) یکی از جذاب ترین آیتم های مهد کودک ها برای کودکان قصه است که هم جنبه سرگرمی و لذت دارد، هم می تواند یک وسیله آموزشی مناسب باشد. قصه برای کودکان مهد کودک باید ویژگی هایی داشته باشد که آن را مناسب می کند؛ چرا که یکی از مهم ترین روش های آموزش غیر مستقیم کودکان قصه گویی است. در ادامه بیشتر به مزایا و ویژگی های قصه برای کودکان مهد کودک می پردازیم. مزایای قصه برای کودکان مهد کودک زمانی که والدین کودکشان را به مهد کودک می سپارند انتظار دارند علاوه بر مراقبت از کودک، کودکشان آموزش های به روز و مفیدی هم دریافت کند که تربیت او را بهینه می سازد. بنابراین افرادی که قصد تاسیس خانه بازی کودک یا مهد کودک دارند نیز حتما باید از بهترین روش های آموزش کودکان بهره بگیرند. قصه گویی یکی از پر مزیت ترین روش ها برای آموزش کاربردی کودکان است....

ادامه مطلب

قسمت دهم : قصه ی امید و هما / پدر هما چترش را روی خانه ی امید پهن کرد !

سلام صبح بخیر. عزیز ببخشید که برات یادداشت می گذارم. من رفتم.هما با خواندن اولین سطر از یادداشت امید شروع کرد به فحاشی و خواندن نامه ی امید:خلاصه چیزی که برات نوشتم همین جمله دو کلمه ای هست. شرایط زندگی علیرغم تلاش و میلی که دارم به هیچ وجه آنگونه که دوست دارم نیست. دنبال مقصر هم نیستم اما مطمئن هستم که هر کاری بلد بودم کردم تا زندگی خوبی درست کنیم اما از حرفها و رفتاری تو فهمیدم که موفق نبودم.در طول سه سال گذشته تمام تصمیمات با نظر تو بوده این بار بدون نظرخواهی از تو این تصمیم و گرفتم. دلایل زیادی دارم برای این کار و از همه مهمتر ایجاد فضایی برای فکر کردن و ترمیم رابطه امان. اختبار و شرایط کار و دردسرهایی که کارکردن با حاجی برام ایجاد کرده همه موجب این تصمیم شد. میدونم....هما ؛به اینجای یادداشت که رسید چند تا فحش آبدار نثار امید کرد و با دست چپش یادداشت را مچاله کرد و با آن یکی دستش شماره...

ادامه مطلب

قسمت نهم : قصه ی وکیل شهرستانی/ امید با یادداشتی روی یخچال از هما جدا شد!

وقتی موتور هما گرم می شد راست و دروغ و با هم طوری قاطی به خورد طرف میداد که چاره ای جز پذیرش نداشت. حسین کماکان متعجب و گیج ، فقط شنونده بود. امید هم که گوشش از این حرفها پر بود فقط پوزخند میزد و هر از گاهی با سر روبه حسین ابراز تأسف و شرمندگی می کرد.رفتارهای هما اصلاً قابل پیش بینی نبود وسط آن همه هیجان و حرف زدن یک دفعه از روی مبل بلند شد و شال و کلاه کرد و با جمله ی؛ انشاءالله سری بعد با خانم تشریف بیارید از خانه خارج شد. همان قدر که حسین متعجب بود امید خنده امانش نمی داد خنده ای با حالتی عصبی و از سر ناچاری، خنده ای که پس از چند ثانیه به سکوت تلخی مبدل شد.بدون آنکه حسین سوال و پرسشی مطرح کند امید کل جریان دیشب را خلاصه و بدون جزئیات بازگو کرد و در پایان از ناچاری و گرفتاری در ارتباط با هما گفت. از عشق و علاقه ای که موجب این ارتباط و مانع هر تصمیمی است برای رها کردن و متارکه.حسین فقط گو...

ادامه مطلب

قسمت هشتم : قصه ی وکیل شهرستانی/ تهمت های هما به امید در حضور حسین !

وقتی بلندگوی تالار پایان وقت و اعلام کرد امید تازه یادش آمد کجاست ،از پشت بلورهای اشک که در حدقه ی چشمانش جمع شده بود نگاهی به اوراق امتحان کرد، اوراقی که نمی دانست کی و چطور سیاه کرده .با کمال بی میلی و نومیدی برگه ها را تحویل مراقب داد و از کانون پیاده به سمت خیابان ورزا حرکت کرد که بین راه یادش آمد ،هم با رضا قرار داشته و هم اینکه با حسین خداحافظی نکرده و تلفن همراهش هم که قبل از امتحان خاموش کرده بود هنوز خاموش است. اولین کار واجب پیام دادن به هما بود و سپس تماس بابت عذرخواهی از رضا و حسین. کارش که با موبایلش تمام شد مستقیم رفت سمت دفتر تا کمی خودش را جمع و جور کند .بدون انگیزه و هرگونه حس و حالی فقط چای می ریخت و سیگار می کشید و با خودش حرف می زد. یک لحظه یادش به یادداشت هما افتاد که عزیزم چای و نسکافه آماده کردم و ... با خودش گفت شاید بشود این برخورد هما را نقطه ی آغاز بازسازی رابطه ...

ادامه مطلب

قصه صوتی صدای بوم بوم رعد و برق

4.1/5 - (54 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات صدای بلند رعد و برق توی اتاق پسر کوچولو که اسمش میلان بود پیچیده بود. صدا انقدر بلند بود که انگار ابرهای سیاه داخل اتاق اومده بودند و نورهای رعد و برق اتاق رو روشن می کردند. میلان از صدای بلند رعد و برق کمی می ترسید و احساس نگرانی می کرد. بچه ها جونم دوست دارید بدونید میلان برای غلبه به ترسش و آروم کردن خودش چه کاری کرد؟ پس خوب به قصه مون گوش بدید.. میلان از زیر تخت به عروسکهاش که لب کمد نشسته بودند نگاهی کرد و با خودش گفت:” اونها دارن تلاش می کنند که شجاع باشن و از صدای رعد و برق نترسن ! ولی اونها منتظر کمک  من هستند تا توی این شب طوفانی نجاتشون بدم ! حالا نوبت منه باید قوی باشم و کمکشون کنم ..” بعد آروم آروم از زیر تختش بیرون اومد و به طرف عروسک ها رفت و با خودش گفت:” الان اونها رو از نزدی...

ادامه مطلب

قصه فروش غذا در خیابان ؛ کرونا آمد و مشتری ها رفتند

در سال ۲۰۱۹، کمپانی نِتفِلیکس (Nextflix) از فرصت جذاب غذاهای خیابانی استفاده کرد و طی دو سری مستند، شهرهای مختلف آسیا و آمریکای لاتین را بدنبال به تصویر کشیدن قصه آدم ها و مکان های مرتبط با غذا زیر پا گذاشت. این برنامه، از معدود مستندهای غذایی بوده که موج بزرگی را در رسانه های اجتماعی راه انداخته و طرفداران سینه چاکی دارد. قصه فروش غذا در خیابان ، حتی در قاب تلوزیون هم جذاب و الهام بخش است. استریت فودها (Street Food)، مدت هاست که در کشورهای مختلف جهان جایگاهی دست و پا کرده اند و خیابان های غذا در کشورهای مختلف به عنوان جاذبه توریستی به حساب می آیند. لیست معروف ترین خیابان های غذای جهان، شاهدی بر این ادعاست. غذاهایی که ممکن است گرم یا سرد باشند، در محل آماده شده یا صرفا عرضه شوند و یک وعده کامل باشند. معمولا مشتریان به علت اقتصادی و ارزان بودن، در دسترس بودن، سهولت مصرف و امتحان مز...

ادامه مطلب

فرهنگ غذایی آسیا ؛ قصه رنگ ها و طعم ها

فرقی نمی کند به کجا سفر کنید! از چین گرفته تا پاریس یا ونکور، می توانید رد پای فرهنگ غذایی آسیا را مشاهده کنید. آشپزی آسیایی به مرزهای این قاره محدود نمی شود؛ فرهنگ غذایی شرقی ها، سال هاست که از کشورهایشان عبور کرده و تحسین صاحبان فرهنگ های غذایی دیگر را برانگیخته است. اما این فرهنگ غذایی که در سراسر جهان هواداران فراوانی را به خود جلب کرده، از کجا آماده و چطور تکامل پیدا کرده است؟ آشپزی آسیایی و بازی با ادویه ها و رنگ ها آسیا قاره ای بزرگ و متنوع است؛ این منطقه که از غرب به ترکیه، از شرق شامل ژاپن و از شمال به قزاقستان و مغولستان و در جنوب به جزایر اندونزی و تیمور شرقی محدود می شود، سنت های آشپزی متنوعی هم دارد. درست است که غذاهای آسیایی و ویژگی های فرهنگ غذایی آسیایی در سراسر منطقه آسیا متفاوت است اما اشتراکاتی هم دارد. به عنوان مثال در شمال شرق آسیا، برنج غذای اصلی است و نودل ...

ادامه مطلب

قصه صوتی موشی که می خواست بزرگ باشه

4.5/5 - (44 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری یک موش کوچولو بود که توی یک سوراخ کوچیک زندگی می کرد ،این سوراخ کوچیک توی یک درخت کوچیک بود ،و این درخت کوچیک هم توی یک جنگل کوچیک قرار داشت. موش کوچولوی قصه ما تا حالا هیچ موش دیگه ای رو ندیده بود ،و به خاطر اینکه هیچ آیینه ای هم توی لونه و سوراخش وجود نداشت ، موش کوچولو هیچ ایده و نظری در مورد اینکه کیه و چه کسی هست و اصلا چه شکلیه نداشت. اما چیزی رو که موش کوچولو خوب می دونست و ازش کاملا مطمئن بود این بود که قرار نبود برای همیشه در یک سوراخ کوچیک زندگی کنه. به خاطر اینکه موش کوچولو می دونست و در قلب کوچولوی موشی خودش احساس میکرد که سرنوشتش و زندگیش در بزرگ شدن و بزرگ بودنه .اون قراره تبدیل به یک موش بزرگ بشه. بنابراین یک روز صبح موش کوچولو تصمیم گرفت که  برای کشف و شناخت...

ادامه مطلب

قصه صوتی کودکانه میمون پرحرف

4.4/5 - (42 امتیاز)   افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یک میمون کوچولو بود به اسم چارلی که خیلی پرحرف بود و زیاد حرف می زد. بر خلاف دوستهاش توی جنگل اون اصلا به نقاشی و ورزش و موسیقی علاقه ای نداشت. چارلی فقط دوست داشت حرف بزنه .. اون هر جایی که میرفت سریع شروع به حرف زدن می کرد. فقط کافی بود کسی سوالی بکنه یا حرفی بزنه بعد دیگه چارلی انقدر حرف می زد و حرف میزد که هم خودش خسته می شد و هم بقیه رو کلافه می کرد.. مامان و بابا و معلمهای چارلی بهش می گفتند :” اینقدر زیاد صحبت نکن، قبل از حرف زدن فکر کن! اگر بیهوده حرف بزنی دچار مشکل میشی و به دردسر میفتی ” اما فایده ای نداشت و باز هم چارلی به پرحرفی هاش ادامه می داد. یکی روز که قرار بود مهمون به خونه اونها بیاد مامان از چارلی خواست ...

ادامه مطلب

قصه تصویری پینه دوز فقیر

5/5 - (23 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات پینه دوز فقیر روزی روزگاری در شهر آرازار پینه دوز فقیری به نام بِرام زندگی می کرد. برام دائم کار می کرد تا پول بیشتری به دست بیاره و زندگی و غذای ابرومندانه ای برای خانوادش فراهم کنه؛ اما در نهایت پولش کافی نبود. یک روز در حالی که برام مشغول تعمیر کفش های کهنه بود، مردی نزدش اومد که قد بلند و اسرارآمیز بود. اون بارونی بلندی به تن داشت و کلاهی به سر. سلام دوست من ! من میخوام کفشامو واکس بزنی. البته پولی ندارم و باید فورا خودمو به جای خیلی مهمی برسونم. مرد پینه دوز مردد بود؛ برای این که اون روز حتی یک سکه هم نگرفته بود، ولی بعد موافقت کرد تا به مرد کمک کنه. پینه دوز: حتما آقا. بهتون کمک می کنم. خواهش میکنم بنشینید و پاتون رو روی چارپایه بذارید. مرد نشست و برام با مهارت کفش های اون رو واکس زد و اون ها رو مثل آبی که در ...

ادامه مطلب

قصه صوتی کودکانه لاک پشت فداکار

4.3/5 - (32 امتیاز)   افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات یکی از روزهای گرم تابستان که آفتاب شدیدی به جنگل می تابید یکی از درختان بلند جنگل بر اثر گرمای زیاد آتش گرفت. آتش خیلی زود به بقیه درختها هم رسید و بخش زیادی از جنگل در اثر آتش از بین رفت. حیوانات جنگل که خونه هاشون رو از دست داده بودند تصمیم گرفتند از جنگل برن و جای جدیدی رو برای زندگی پیدا کنند. صبح روز بعد بیشتر حیوانات جنگل سوخته رو ترک کردند. تنها حیوانی که حاضر نبود از جنگل بره لاک پشتی بود به اسم لاکی . اون دلش نمی خواست سرزمین مادریش رو ترک کنه . اون در جنگل به دنیا اومده بود و بزرگ شده بود و دلش می خواست برای همیشه همونجا بمونه .. حیوانات از لاکی خواستند که همراهشون بره ولی لاکی می خواست همونجا بمونه.. لاکی حالا توی جنگل تنها مونده بود. بیشتر در...

ادامه مطلب

قصه تصویری اسباب بازی ساز و دخترش

4.7/5 - (10 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات اسباب بازی ساز و دخترشدر زمان های بسیار قدیم، اسباب بازی ساز فقیری به نام کِیلِب با دخترش در شهر کوچیکی زندگی می کردند. برتا دختر کیلب نابینا متولد شده بود و اون به عنوان یک پدر، قسم خورده بود که نابینایی دختر رو به نعمت تبدیل کنه.کیلب: دخترم به اندازه کافی غصه داره، من نباید به غمش اضافه کنم و به جاش باید بهش بقبولونم که زندگی خیلی خیلی زیبایی داره.برتا: پاپا… این دیگه چیه؟کیلب: اوه اینو میگی؟ این یه عروسک پرنسس زیباست که فقط برای شاهزاده کوچولوی خودمه !برتا: خوشگل تر از منه؟ پیراهنش قشنگتر از پیراهن منه؟کیلب: اووو نه، اون اصلا به خوشگلی تو نیست، تازه لباسش هم به قشنگی پیرهن تو نیست.برتا: ممنونم پاپا. درباره ی خونمون برام بگو. چه شکلیه؟ اندازش چقدره؟کیلب: خب… خونه ی ما خیلی بزرگ نیست؛ چون تنها گذاشتن تو توی خونه و ...

ادامه مطلب

قصه تصویری شاهزاده خانم گربه

4.2/5 - (20 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات شاهزاده خانم گربه ای روزی روزگاری تو یه دهکده ی کوچیکی، دختر خوش قلبی به اسم دوروتی زندگی می کرد. اون با جون و دل برای بدترین زنی که وجود داشت، یعنی خانم بتسی، و دختر بدجنس تر از خودش به اسم تسی کار می کرد.خانم بتسی: دوروتی ! سریع تر آشپزی کن باشهتسی: من گشنمه…خانم بتسی: اون تسی بیچاره ام گشنشه دیگه.دوروتی: اه…اه…چشم خانم.خانم بتسی: این غذا خیلی بی مزه اس…دوروتی، لطف کن و دفعه ی بعد، یه غذای قابل خوردن برامون درست کن دختر.دوروتی: اطاعت خانم.خانم بتسی: دوروتی…هنور کار شست وشو تموم نشده؟ عجله کن دختر!دوروتی: اطاعت خانم.زندگی دوروتی پر از بدبختی و سختی بود؛ چون همیشه حس می کرد بابت کارهاش ازش قدردانی نمیشه.دوروتی: مادربزرگ ! من برگشتم.مادربزرگ: اووو! دوروتی…دوروتی با مادربزرگ پیرش زندگی میکرد و تمام دارایی هایش رو برای...

ادامه مطلب

قصه صوتی کودکانه سوفیا و راز خنده های شبانه

4.3/5 - (35 امتیاز) افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات صبح یکی از روزهای تابستانی بود که مامان با مهربونی گفت:” سوفیا ، دخترم بیدار شو .. صبح شده” سوفیا با خواب الودگی لای چشمهاش رو باز کرد و گفت:” مامان ! چرا انقدر زود باید از خواب بیدار بشم؟ من هنوز خوابم میاد !” مامان نگاهی به ساعت کرد و گفت:” سوفیا جان ساعت 9 صبحه، اصلا زود نیست .. خیلی وقته که خورشید توی آسمونه .. من و پدرت از 6 صبح بیداریم”  سوفیا به زور از تخت خوابش بیرون اومد و گفت:” من دوست دارم بازم بخوابم ..” و با میلی رفت که دست و صورتش رو بشوره .. آخه بچه ها سوفیا عادت داشت که شبها دیر می خوابید و صبح ها هم دیر از خواب بیدار می شد. اون حتی بعد از بیدار شدن هم دلش نمی خواست از تختش بیرون بیاد و تا مدتها با خواب آلودگی توی تختش می موند.. مامان همی...

ادامه مطلب

قصه تصویری رز آبی

4.8/5 - (11 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات رز آبیروزی روزگاری تو سرزمین زیبایی در چین، امپراتوری زندگی میکرد که اگر چه پیر بود، ولی مرد خوب و مهربونی بود و مردم سرزمینش دوستش داشتند. امپراتور از حکومتش راضی بود اما تنها چیزی که اوقاتش رو تلخ میکرد، پیدا کردن شخص لایقی برای دخترش، شاهدخت میم بود.شاهدخت میم بخاطر زیباییش زبانزد بود. چشمان کشیده و قهوه ای رنگ اون، مثل عقیق می درخشیدند و شنیدن صدای خندش مثل شنیدن صدای رودخونه ها بود.اون به همان اندازه که زیبا بود، باهوش هم بود و شعر شاعرای بزرگ رو بهتر از هر کس دیگه ای توی سرزمینش میخوند.پادشاه: دخترم…دختر عزیزم! من چطور یه همدم خوب برات پیدا کنم. هاا…میترسم قلبم تحمل دیدن تو رو کنار یه جوون لایق نداشته باشه.شاهدخت: پدر… خودت رو اذیت نکن...

ادامه مطلب

قصه تصویری کلوچه های فال

3.6/5 - (8 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات روزی روزگاری در ساعات اولیه یک صبح بهاری، دو فرشته با دوربین های شکاری چوبی، که جلوی چشماشون بود، بالای تپه ای ایستاده بودند و قلمرو اوسیدیا رو زیر نظر داشتند.فرشته سخاوت: بنظرم اینجا سرزمین خوبیه، میای بریم سراغ بعدی؟فرشته ی طمع: نه همیشه یه نفر هست که میشه بهش یه درس داد. من میگم بریم پایین و یه گشتی بزنیم.فرشته سخاوت: هر چپی تو بگیفرشتگان سخاوت و طمع در خیابان های اوسیدیا قدم زدند و هر کسی که جلوشون می گذشت رو بررسی می کردند.فرشته سخاوت: اینا آدمای سختکوشی هستند، بهت که گفتم، چیزی پیدا نمی کنیم.فرشته ی طمع: صبر کن… اون کیه؟فیلیپ: کلوچه های فال…کلوچه های فالفرشته ی طمع: چی میفروشی رفیق؟… رفیق؟فیلیپ: ها ….ها سلام آقا…کلوچه های فال… تو هر کلو...

ادامه مطلب

قصه کودکانه جوجه تیغی ای که تیغهاش رو دوست نداشت

4.6/5 - (9 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. تبلیغات تبلیغات تبلیغات جوجه تیغی ای که تیغهاش رو دوست نداشت یکی بود یکی نبود. توی بیشه زار سرسبز کنار درخت چنار بلند جوجه تیغی کوچولویی زندگی می کرد به اسم جیمی . جیمی عاشق دویدن و بازی کردن و رقصیدن بود. اما چیزی که باعث ناراحتی اون می شد تیغ های تیزی بود که روی بدنش بود. اون دلش می خواست به راحتی بازی کنه و هرجایی که دلش می خواد بره ولی تیغ های پشتش اجازه نمی داد که اون به اندازه کافی از بازی هاش لذت ببره.. یک بار که جیمی به پارک رفته بود وقتی که می خواست الاکلنگ سواری بکنه هیچ کدوم از حیوانات حاضر نبودند که با جیمی بازی کنند. اونها می گفتند که تو تیغ تیغی هستی و ما ازت می ترسیم و نمی خواهیم بهت نزدیک بشیم....

ادامه مطلب

قصه تصویری چشمه ماه

4.7/5 - (3 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات تبلیغات سلام بچه ها چطور مطورین؟ حالتون خوبه؟ امروز با هم بریم یه داستان خوشگل بخونیم. بزن بریم. بیایم پایین … به نام خدا توی جنگل قدیمی که چشمه و چمن داشت، زیر درخت نارگیل یه گله فیل فامیل، کنار چشمه بودن و همیشه آب بازی میکردن بهار ناگهان از آسمان زفت و فصل تابستون رسید آرزوی حیوونا، دیدن رعد و رگبار و خوردن یه چیکه قطره ی آب بود یهو یه فیل نوجوون گفت بیا بریم دنبال چشمه بگردیم تو کوه و دره ها بنابراین 3 تا فیل، سمت غروب رفتند سمت کوه ها تا یک چشمه پیدا کنند. همون جا یک چشمه پر اب پیدا کردند و فواره بازی کردند و رفتند سمت گله و این خبر رو به گله اعلام کردند. البته این چشمه از قدیم به چشمه ی خرگوش ها معروف بود چون خرگوش ها اول پا گذاشته بودند اونجا ...

ادامه مطلب

قصه تصویری قهرمانان سلامت

5/5 - (7 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات آهای هری … بیا اینجا، باید کمک کنی ناهار درست کنم.هری: دنور، من باید برم، بعدا میبینتمت تمساح!دنور: فعلا خداحافظ کروکودیل. خدایا من گشنمه!مادربزرگ: از بیمارستان به مادرت زنگ زدن، اون یه بیمار داشت. کار اورژانسی بود، برای همین مری ناهار نودل درست می کنه.دنور: من عاشق نودلم!مادربزرگ: اول برو دستاتو بشور… کاملا بشور و قبل از اونم کفشاتو بذار بیرون تو جا کفشی پسرم.دنور: مادربزرگ بیخیال!مادربزرگ: گفتم برو!دخترک : میشه لطفا این هویج ها و پیازها رو برام خرد کنید؟مادربزرگ: اینا رو شستی؟ دستاتو قبل از برداشتن نودل ها شستی؟دخترک: مادربزرگ … نودل ها قراره پخته بشه، یعنی دیگه لازم نیست دستامو بشورم.پری سلامتی: اوه … نه … نه … نه، خواهش می کنم نه!دخترک: فکر کنم یه ...

ادامه مطلب

قصه تصویری پرتو امید قسمت دوم

4.5/5 - (11 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها تبلیغات تبلیغات همه کسانی که تو اون اتاق بودند، تعجب کردند.لیندا: چی؟ حماقت نکن!سنت ورم وود: آره، منم همین رو به مامانت گفتم.هوپ: مامان … همیشه یادم دادی که شجاع وجسور باشم و هرکاری برای نجات طبیعت بکنم. چطور که حالا وقتشه شجاع باشم تو نمیذاری برم آخه!لیندا جوابی نداشت، برای همین ساکت شد. سنت ورم وود همینطور که نقشه ای از جیبش در میاورد، سرش رو نوازش کرد.سنت ورم وود: تو واقعا شجاعی، عین مادرت. اگه واقعا میخوای بری، این دستت باشه.هوپ : این چیه؟سنت ورم وود: این نقشه جادوییه. تمام مسیرها رو تا درخت زندگی نشونت میده. وقتی که تو راه هستی، بهت نشون میده که جزیره آیس کاپ چقدر زیر آبه. این نقشه تورو آگاه، آماده و مصمم نگه میداره.هوپ: خیلی ازتون ممنونم.سنت ورم وود: قابلی ن...

ادامه مطلب

قصه تصویری پرتو امید قسمت اول

3.3/5 - (18 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها روزی روزگاری در جزیره کوچک زیبای آیس کاپ، دختر کوچولویی به اسم “هوپ ” زندگی می کرد. هوپ، مهربون، شاد و سرزنده بود. زندگی تو آیس کاپ رو دوست داشت و تمام روز با سگش ” زولکی” بازی می کرد. شبا مادرش لیندا، داستان هایی در مورد فرشته های طلایی خورشید براش می گفت که هر روز صبح میومدن و دستی به زمین می کشیدن.لیندا: هر روز صبح میان پایین و نور میارن. بیشترشون برمیگردن به آسمون ولی بعضیاشونم با دوستان گیگی ما میمونن تا زمین رو گرم نگه دارن و به ما هم گرما، قدرت،انرژی و غذا بدن تا پسرها و دخترهای کوچولویی مثل تو بتونن بازی کنن.هوپ: دوستان گیگی ما ؟لیندا: آره ، یعنی گازهای گلخانه ای؛ متان، دی اکسید کربن، نیتروژن و مونوکسید کربن. اگه این گازها نبودن زمین ما فوق العاده سرد می...

ادامه مطلب

قصه کارتونی دوچرخه پرنده

4.1/5 - (67 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها روزی روزگاری پسر کوچولو ی فقیری به اسم آلن توی روستایی زندگی می کرد. پدرش علف می فروخت تا پول بدست بیار، خونواده رو تامین کنه و الن رو بفرسته مدرسه…آلن باید هرروز یه مایل راه می رفت تا برسه به مدرسه…تمام همکلاسی های دیگش وچرخه داشتن و آلن بیچاره رو مسخره می کردن. یکی از بچه ها: “سلام آلن! اینقدر راه میری پاهات درد نمی گیره؟” یکی از بچه ها: “احتمالا برای ماراتون تمرین می کنه!” یکی از بچه ها: “باید اسمشو بذاریم آقای دوپای بی دوچرخه” همه بچه ها: “بی دوچرخه بی دوچرخه…” آلن واقعا ناراحت بود که مسخرش می کردن. بنابراین رفت پیش پدر و مادرش و گفت… آلن: “همه ی دوستام با دوچرخه میان مدرسه…منم یه دوچرخه می خوام پدر.” پدر: “آلن ما پول دوچرخه نداریم پسرم…فقط یه چندماهی صبر کن...

ادامه مطلب

قصه کودکانه قهرمان کوهستان

3.6/5 - (18 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. بوبو روباه کوچولوی قصه ما خیلی هیجان زده بود ،روز بعد قرار بود مسابقه بزرگ قهرمان کوهستان برگزار شود که قویترین حیوانات و شجاع ترین و دلیرترین مردم در اون شرکت می کردن. بوبو می خواست مسابقه رو ببینه و مشهورترین و معروف ترین قهرمان های دنیا رو ملاقات کنه .اون نقشه راه رو به دقت مطالعه کرد.مسابقه در زمین های بالای کوهستان جایی که بوران جغده زندگی می کرد برگزار می شد.بوبو روز بعد سفری طولانی در پیش داشت. اون شب بوبو تا نصفه های شب نتونست بخوابه.اون به قله کوهستان که در دور دست بود نگاه می کرد و به مسابقه فکر می کرد.بوبو ذلش می خواست که زود زود صبح بشه. بالاخره خورشید طلوع کرد و صبح فرا رسید ، بوبو ...

ادامه مطلب

قصه کارتونی خر تنبل

4/5 - (140 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها روزی روزگاری تاجری در دهکده ای کوچک زندگی می کرد. اون چیز های گوناگونی رو در بازار می فروخت تا پولی بدست بیاره. مرد تاجر همیشه کیسه های بار هارو پشت خرش می ذاشت و اونهارو به بازار می برد و می فروخت. تاجر از خرش خوب مراقبت می کرد. اون می دونست که اون خر چقدربرای کسب و کارش اهمیت داره پس همیشه خرش رو تمیز و سالم نگه می داشت. بهش غذا می داد…خر جوان و قوی بود می تونست بار های زیادی رو روی پشتش به بازار ببره اما یکمی هم تنبل بود. اصلا دلش نمی خواست کار کنه همش دلش می خواست یجا بشینه، بخوره و بخوابه. خر: “دوباره باید بریم بازار. ارباب باید چندروزی بهم استراحت بده. من…عاشق تعطیلاتم…وای شاید اون به استراحت نیاز نداشته باشه اما من دارم.” اما خر نمی فهمید که تاجر نمیتونه به...

ادامه مطلب

قصه صوتی کودکانه یک پازل غول پیکر

امتیاز دهید برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. یکی بود یکی نبود. تابستان بود و تعطیلات تابستانی بچه ها شروع شده بود. یکی از روزها معلم هنر از بچه ها خواست که به  مدرسه بیان تا با هم یک کار جالب انجام بدن. بچه ها که دلشون برای مدرسه و کلاس هنر خیلی تنگ شده بود با ذوق و شوق به مدرسه رفتند. اونها حسابی هیجان زده بودند تا بدونند قراره چه کاری انجام بدن. خانم معلم گفت:” بچه های عزیزم امروز قراره همگی به کمک هم یک کار گروهی انجام بدیم” بعد به تابلوی قدیمی مدرسه که بالای در ورودی قرار گرفته بود اشاره کرد و گفت:” همونطور که می بینید این تابلوی خوشامدگویی مدرسه حسابی کهنه و قدیمی شده ، ما تصمیم گرفتیم که به کمک شما بچه ها تابلوی جدید مدرسه رو درست بکنیم…” بچه ها ب...

ادامه مطلب

قصه صوتی برنامه ی تابستانی

4.7/5 - (339 امتیاز) برای شنیدن قصه اندکی صبر کنید و بعد از بارگذاری پلیر روی دکمه پلی کلیک کنید افزودن به علاقه مندی ها Your browser does not support the audio element. یکی بود یکی نبود. توی یکی از خیابون های یک شهر بزرگ و شلوغ یک ساختمون چند طبقه بود که چند تا خانواده اونجا زندگی می کردند. بچه های اون ساختمون همگی با هم دوست و همبازی بودند. فصل تابستون با روزهای گرم و بلندش رسیده بود و بچه های قصه ی ما هم مثل خیلی از شما بچه های گلم عصرها به حیاط ساختمون می رفتند و همگی با هم بازی می کردند. فوتبال، دوچرخه سواری ، گرگم به هوا و کلی بازی جالب دیگه . یکی از این بچه ها یک پسر مهربون به اسم ماهان بود. اون روز ماهان بعد از کلی بازی توی حیاط  به خونه اومد. مامان ماهان مشغول تمیز کردن و گردگیری خونه بود. ماهان با ذوق و شوق به طرف مامان رفت و گفت:” مامان جون، میشه منم توی گ...

ادامه مطلب